#موژان_من_پارت_167

- بهتري مُوژان خانوم ؟

- بد نيستم .

- پاشو لباسات و در بيار بابا .

- ميرم ولي حالا نه . فعلا ميخوام توي بغلتون باشم .

بابا لبخندي زد و من و بيشتر به خودش فشرد . چشمام و بستم حداقل براي چند دقيقه ميتونستم توي آغوشش آروم بگيرم . اجازه ي ورود به رادمهر و احسان و به افكارم ندادم . فقط و فقط به آرامشي فكر ميكردم كه توي 5 - 6 ماه اخير نداشتم .

فرداي اون روز مطمئن بودم كه از رادمهر خبري نميشه . همينطور هم بود حدوداي ساعت 6 بود وقتي كه از اومدن رادمهر نااميد شدم تصميم گرفتم خودم برم و آخرين آمپولم و بزنم . وقتي مامان من و حاضر و آماده ديد با تعجب گفت :

- مگه رادمهر نمياد دنبالت .

- نه امروز خودم ميرم .

مامان نگاهش رنگي از شك گرفت گفت :

- نكنه دعواتون شده ؟ چيزي شده ؟

- نه مامان واسه چي بايد چيزي شده باشه ؟ امروز كار داشت منم گفتم كه خودم ميرم همين .

- پس حداقل صبر كن بابات بياد با اون برو .

romangram.com | @romangram_com