#موژان_من_پارت_168


- بابا كه بياد خستست خودم برم راحت ترم . تازه حالمم بهتره ميخوام يكم پياده روي كنم .

- با اين حالت ؟ با تاكسي برو زود بيا . پياده روي نكنيا .

براي اينكه از نگراني در بياد چشمي گفتم و از در خونه بيرون زدم . چند دقيقه اي توي كوچه وايسادم . برف ريزي در حال باريدن بود . دستام و به سمت آسمون گرفتم . چقدر بچه بودم از باريدن برف ذوق ميكردم ولي الان حتي برف هم نميتونست من و سر ذوق بياره . تا مطب راه زيادي نبود ميشد پياده رفت ولي حدوداي 45 دقيقه راه بود . برام مهم نبود ميتونستم هر چقدر دلم ميخواد توي اين مدت فكر كنم و خودم و خسته كنم .

تقريبا سر كوچه رسيده بودم . هوا خيلي سرد بود ولي انگار دوست داشتم خودم و شكنجه بدم . به خاطر كارايي كه توي اين مدت كرده بودم . حقم بود كه انقدر سردم بشم . حقم بود اگه هر بلايي هم سرم ميومد . به رادمهر فكر كردم . چقدر خوب بود كه بازم حرفي بهم نميزد . چقدر صبور بود . واقعا ازش ممنون بودم . حتي 1 بار هم جلوي مامان يا سيما جون نخواست تقصيرارو گردن من بندازه . هميشه قبول ميكرد كه مشكلاتمون دو طرفست .

احسان احسان احسان . كاش هيچ وقت نميومدي تو زندگيم . كاش انقدر رابطمون خوني و نزديك نبود با هم .

با صداي رادمهر يهو به خودم اومدم اول فكر كردم دارم خواب ميبينم ولي بعد كه صورتش و جلوي روم ديدم فهميدم كه واقعيه . انگار شوكه شده بودم اين اينجا چيكار ميكرد ؟ اخماش در هم بود گفت :

- صداهارو نميشنوي ؟ 1 ساعته دارم بوق ميزنم برات .

نگاهي به صورتم كرد و گفت :

- دختر تو خل شدي ؟ بعد از اون مريضي و اون همه تب و آمپول توي اين هوا داري پياده روي ميكني ؟ صورتش و ببين قرمز شده از سرما . بيا بريم تو ماشين . زود باش .

خودش جلوتر رفت ولي وقتي ديد من تكوني نميخورم و توي سكوت فقط تماشاش ميكنم دوباره به طرفم برگشت و گفت :

- مُوژان خوبي ؟ چرا هيچي نميگي ؟


romangram.com | @romangram_com