#موژان_من_پارت_166
ماتم برده بود . انقدر عصباني بود كه ميترسيدم حرفي بزنم و من و بكشه . انگار خشمي كه از زمان عروسي تا الان توي خودش ريخته بود يهو سر باز كرده بود . ناباورانه داشتم نگاهش ميكردم كه ضربه اي روي فرمون زد و سكوت كرد . منم حرفي بهش نزدم ولي هنوز از حرفاش گيج بودم . انگار يه وزنه ي سنگين روي قفسه ي سينم انداخته بودن نميتونستم نفس بكشم .
محكم خودم و به صندلي چسبونده بودم . باز دوباره انگار ديوونه شده بود پاش و تا آخر روي پدال گاز فشار ميداد حتي حس و حال اينكه بهش بگم آروم بره هم نداشتم . چرا نميفهميد كه من ديگه آينده اي رو براي خودم و احسان نميديدم ؟ يعني حق نداشتم به مرور عشقم به احسان و از بين ببرم ؟ لعنتي . كاش هيچ وقت پاش و تو خونمون نميذاشت . كاش با حماقتم توي زندگيم نمي آوردمش . جلوي مطب دكتر ترمز بدي كرد كه نزديك بود با سر برم توي شيشه ي جلو ولي دستم و به دستگيره ي در گرفتم و از پرت شدنم جلوگيري كردم . بدون هيچ حرفي از ماشين پياده شدم و قبل از اينكه در و ببندم گفتم :
- بهت اجازه نميدم انقدر پشت سر هم در موردم اشتباه كني . دوست ندارم ببينمت .
در و محكم به هم كوبيدم . حتي نگاهي هم بهم نكرد . سريع دوباره پاش و رو گاز گذاشت و از خدا خواسته از اونجا دور شد .
شكسته و در هم ريخته بودم . نميدونستم بايد چيكار كنم . از يه طرف عشق و احساسم به احسان بود كه به اين راحتيا دست از سرم بر نميداشت و با هر ديدار كوچيكي انگار دوباره به قلبم آتيش ميفتاد و از طرف ديگه هم رادمهر بود كه نميدونستم كجاي زندگيم قرار داره . عاشقش نبودم ولي كنارش احساس ناراحتي هم نميكردم . شايد بايد جايگاه يه دوست و بهش ميدادم . مُوژان احمق نشو اون شوهرته و هيچ وقت نميتونه تو زندگيت برات يه دوست باشه . حالا بر فرض مثال كه چند وقتي رو همينجوري با هم بودين بالاخره كه بايد جوابي ميدادي و زندگيتون و از اين بلاتكليفي در مي آوردي . " خدايا يعني ميتونم باهاش زير يه سقف برم ؟ " سوالي بود كه بارها و بارها از خودم ميپرسيدم ولي هميشه تا ميخواستم به جواب برسم تصوير احسان ميومد جلوي چشمام و هر تصميم گيري رو برام سخت ميكرد . احسان كاش دوستم داشتي كاش بهم حرفي ميزدي و از اين برزخ بيرون ميكشيديم .
بعد از اينكه آمپولم و زدم دم در مطب دربست گرفتم و به سمت خونه اومدم . وقتي وارد خونه شدم مامان با ديدنم گفت :
- وا پس رادمهر كو ؟
- رادمهر ؟
- آره ديگه دعوتش نكردي كه شام بمونه پيشمون ؟ انقدر زحمت كشيده از كارش زده كه تورو ببره آمپولت و بزني .
- آها . چرا بهش گفتم ولي گفت جايي كار داره عذر خواهي كرد .
مامان ديگه چيزي نگفت . بابام توي پذيرايي نشسته بود بدون اينكه لباسام و تعويض كنم رفتم و روي مبل كنارش نشستم و سرم و روي شونه هاي محكمش گذاشتم . دلم يه پشتوانه ميخواست كسي كه بتونم غمهام و روي شونه هاش بريزم . بابا دستش و دورم حلقه كرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com