#من_پلیسم_پارت_145

با اقتدار و ذوق فراوان(البته کنترل شده)رفتم سمت محمد که دستبند زده رو زمین بود!

سرشو آورد بالا و نگام کرد!تو چشاش اشک بود!گفت:چقدر احمقم که بهت اعتماد کردم!!!!فکر کردم همون دختر ساده ی چهار سال پیشی!

گفتم:همین!اشتباهت همین بود!!!!!فکر نکردی چرا ازین که گفتی اونور ولم میکنی تعجب نکردم؟!یا ناراحت نشدم؟؟؟

دیگه نذاشتم کسی حرف بزنه.اشاره کردم بردنش سمت ماشیین!لحظه ای که داشتن سرشو میکردن تو ماشین یاد اونموقعی افتادم که با چه لحنی میگفت دوسم داره!!

سوار ماشین که شدم عسگری بغلم بود.گفت:ازیتتون که نکرد؟

اخم کردم!نمیدونم چرا حس خوبی بهش نداشتم!یه جوری بود!با اون چشاش!

گفتم:خیر.

زیر لب شنیدم گگفت:چه عصبانی!!

تا تهران من گرفتم تخت خوابیدم!هیچ وقت مثل حالا احساس آرامش نداشتم!

...

با صدای سرگرد افخم به خودم اومد:خانوم محمدی؟!بیدار شید.

سرمو بلند کردم با چشمایخمارم یه نگاه به دورو برم کردم دیدم جلو اداره ایم.دستی به سرم کشیدم و مقنعه امو درست کردم.چادرمو صاف کردم رو سرم و پیاده شدم.

محمدو میبردن تو بازداشتگاه تا چند ساعت دیگه ببرنش دادسرا و ازاونجا اوین.

رفتم تو...داشتم میرفتم سمت اتاق خودم که سر راهم خسروی سبز شد!

اخم کردم.نمیدونم چرا!!شاید کرمم گرفته بود!

گفت:سلام سروان!

وای که چه کیفی میده!!!!

سلام نظامی دادم.گفت:آزاد....میخواستم بگم که شما میتونید تشریف ببرید خونه.برای این پرونده من هستم...پیگیری میکنم.

-نه سرهنگ.من مسوولم...میخوام تا آخرش کاره خودم باشه..میخوام تهشو ببینم...

یه کم من من کرد.این پائو اون پا کرد ..منم صاف زل زدم بودم به قیافش ببینم چشه..آخرم نفسشو فوت کرد و کلافه گفت:چند لحظه تشریف بیارید اتاقم......لطفا!

romangram.com | @romangram_com