#من_پلیسم_پارت_146
انقدر آروم گفت که شک داشتم درست فهمیدم یا نه!!
پشت سرش راه افتادم.رفت تو اتاقش درو باز کرد و منتظر شد من اول برم.
رفتم تو نشستم رو مبل جلوی میزش.اونم درو بست و اومد جلوم نشست.
چند دقیقه تو سکوت مردم و زنده شدم تا بالاخره زبون وا کردم!
-ریحانه...من نمیدونم چی بگم!واقعا نمیفهمم چه مرگمه!!!منی که خیر سرم تو این سالها کلی دین و ایمونمو حفظ کردم!کلی چشمامو از نامحرما گرفتم!!!کلی خودمو کنترل کردم.............ولی سر یه ماموریت مسخره!!!سر یه احساس مسوولیت نمایشی!!عاشقت شدم!
موندم!!!نفسم تو ریه هام موند!!میدونستم یه چیزی هست!ولی اصلا فکر نمیکردم به این صراحت بگه!!!چه شجاع!
-ریحانه!از اون موقع که فهمیدم باید بادیگاردت باشم گفتم یه جهنم واسم درست شده!بادیگارد یه دختره خنگ!ولی وقتی دیدمت بعد از تغیرای صورتت گفتم بدبخت شدم!حالا چجوری با این سر کنم!!وقتی خنگ بازیاتونو میدیدم ...باور کن هر لحظه به خودم لعنت میفرستادم که چرا نمیتونم نگاهمو کنترل کنم...دست و پا چلفتی بودی و من هر لحظه بیشتر ازت خوشم میومد!محلت نمیذاشتم خودم حالم بد میشد...
من موندم این داشت ابراز علاقه میکرد یا فحش میداد!!!!
-ریحانه...خواهش میکنم..یه نگاهم به من بنداز.بخدا مردم تو این چهار سال..حتی نگام نکردی!!!!بعد ماموریت اصن منو یادت رفت!!!میشه؟...میشه ازت بخوام یه خورده به منم فکر کنی؟بخدا قثدم بد نیست!دوست دارم!میخوام مادر بچه هام بشی میخوام خانوم خونه ام بشی.میشه؟؟؟؟
همچین با عجز میگفت یه آن دلم سوخت واسش...ولی نمیتونستم دوباره بدون فکر و بدون در نظر گرفتن همه چی ریسک کنم و عاشق شم!!!هرچند اون که من داشتم عشق نبود!!یه چیزی بینهایت شبیه عشق بود!!
سرمو انداختم پایین و گفتم:اجازه بدید فکر کنم سرهنگ.
پاشد سرشو تکون داد:آره آره باید فکر کنی..ممنون میشم فکر کنی.دیگه بهم نگو سرهنگ!!از زبون تو عادت ندارم!!همون امیر خوب بود...
خندید منم خنده ام گرفت!!!بچم کم توان ذهنی بود!رفتم بیرون.صاف سمته اتاقم.به احتمال زیاد امروز درجه میدن بهم.
....
ساعت هشت شد و نبی زاده با اون کلاه کج شدش اومد تو باز مثل همیشه واسه سلام شلنگ تخته انداخت و گفت:جناب سرگرد تشربف بیارید...میخوان متهمو ببرن دادسرا.
آزادش کردم.کلتمو گزاشتم به کمرمو رفتم بیرون.دیدن محمد با دستای بسته و سر پایین اصلا واسم خوشایند نبود!!!به تیپش نمیخورد!!به قول مامانم قیافش سکه داشت باید همون فربد هوشنگ میبود تا این آدم بدبختی که منتظره روز اعدامشه!!!
سرشو آورد بالا و منو دید.پوزخند زد!اشاره کردم سوارش کردن.منم سوار شدمو رفتیم سمت دادسرا.یادم افتاد اون روزی که تو سیدی قیافشو دیدم...از جذابیتش هنگ کردم...هه فکر کردم دارم جرم میککنم که زل زدم به عکس یه مرد جذاب اونم تو تو کامپیوتر!!چه ساده بودم من!ولی خب!الان تجربه دارم...ولی هر تجربه ای رو آدم عاقل نباید خودش بکنه!باید از تجربه بقیه هم استفاده کنه...
رسیدیم دادسرا.منم پرونده به دست رفتم که مدارک جنایت محمدحسینو بدم به قاضی......
...
romangram.com | @romangram_com