#من_پلیسم_پارت_144
آتیشو خاموش کردن. و پیاده راه افتادن!
گفتم:میخوان تا لب مرز پیاده برن؟
-آره چاره دیگه نیست!صدای ماشینو میشنون!
دیگه لال شدم!خیلی راه بود!پدرم درومد!بدبختی مغازه پغازه هم که انوجا نبود سرمون گرم شه!بیابون برهوت اونم تو تاریکی!تنها خوبی که داشت ستاره هاش بود!
خیلی قشنگ بود!من همش سرم هوا بود راه میرفتم!میخواستم سرمو گرم کنم هی ستاره ها رو میشمردم..چشم یه آن سوسو میزد دوباره مجبور میشدم از اول بشمرم!
هیچکسم حرف نمیزد.فقط گهگاهی اون دوتا که جللو بودن و فکر کنم راهنما بودن با هم پچ پچ میکردن
دیگه نمترسیدم!خیالم راحت شده بود که عسگری هست.با اون چشای ورقلمبیده اش مواظبمه!
نمیدونم چقدر گذشته بود!ساعتمو تو تاریکی نمیدیدم.بعد خیلی مدت!!!رسیدیم یه جا که حفاظ داشت.تا چشم هم کار میکرد دکلای دیدبانی گذاشته بودن...چقدر اینجا به آدم امنیت میده.اصلا خیالم راحته راحت بود!
نزدیک که شدیم همه دولا دولا راه رفتن.منم دولا شدم ولی زیاد به خودم فشار نمیآوردم!!!
با هم پچ پچ حرف میزدن...بعدش یکی با محمد رفت جلو...منم با هفت هشت نفر دیگه موندم اونجا!یه لحظه ترس برم داشت.محمد و اون یاره بدوبدو و دولا نزدیک میشدن به حفاظ...
عسگری دم گوشم گفت:حالا!!!!!!!!!!
یهو چنتا نور افکن افتاد رو محمد اینا...صدای آزیر اومد و یهو یکی بلند داد زد:ایست!
نور افکن رو صورته محمد بود...تعجب کرده بود.هی بر مگیشت ارافو نگاه میکرد!دنبال راه فرار بود.من از پشت تپه اومد بیرون و وایسادم نگاه کردن!
یهو نگاه سرگردون محمد رو من قفل شد!چشاش شده بود اندازه کاسه آبگوشت خوری!!!
ولی من قیافه گرفتم!ازونا که داد میزنه دیدی گول خوردی؟؟؟
مامورای ویژمون با دو رفتن سمتشو با یه حرکت خوابوندنش رو زمین.از دور دیدم سرتیپ احمدی بهم اشاره میکنه .رفتم سمتش.سلام دادم.گفت:این ماموریت تو بود...تبریک میگم.سروان محمدی!
واااااااای خدا!!!!شدم سروان!یه قدم تا سرهنگی!!باورم نمیشه!!!
-کاره خودته.خودتم با بچه ببر تحویل دادگاه بده!
دوباره احترام گذاشتم و با شوقی فراوان رفتم سمت ماشین.یکی از همکارا واسم چادر آورده بود.سرم کردم.دیددم عسگریم ریختو قیافشو درست کرد.یکی از اون آدما خسروی بود!!!!همونی که چشمک زد بهم!پسره ی هیز!
romangram.com | @romangram_com