#من_پلیسم_پارت_143
سریع برگشتم سر نقشم و واسه محمد ازاون لبخندای معروف دندون نما رو زدم!
محمد گفت:خب...الان مارو میبره لب مرز...از اونجا باید با ماشین حمل بار بریم اونور.تو کیسه های پنبه.
-وای...خفه نشیم؟
-نه نمیشیم.نترس.
دلم میخواست آخرین تیرمم تو تاریکی بزنم.گفتم:محمدحسین؟
نگام کرد.
-واقعا میخوای منو ول کنی بری؟
پوزخند زد.وایساد خیره شد بهم.:نگو که از همون چهارسال پیش نفهمیدی!
واقعا نفهمیده بود.
گفتم:نفهمیده بودم!چهار سال واقعا منتظرت بودم!
اشکام خود به خود اومد...چشام میسوخت و اشک میومد.ولی محمدحسین بیشعور!نکرد حداقل این دم آخری بازم فیلم بازی کنه!!شاید کمکش میکردم!
اشکام حالا واسه خودم نبود!از دلسوزی بود!نمیدونست چی در انتظارشه!!!
دستمو از دستش در آوردم ولی همراهیش کردم.
دیدم رفته تو فکر!ولی به چی فکر میکرد نمیدونم!
نگام دنبال عسگری میگشت...دیدم داره با چند نفر دیگه حرف میزنه!!
گفتم شاید بقیه هم افراد مان.عسگری با چشم و ابرو به من اشاره کرد.اون دوسه نفر هم به من نگاه کردن!سعی کردم یادم بیاد ببینم کدومشونو میشناسم!
یکیشون چشمک زد!واااا کصافطه بیشور!من که نشناختمشون.
رومو کردم اونور.فکر کنم همینجا میخواستن خرمونو بگیرن!
چند دقیقه بعد یکی ازاونا اومد جلو با یه لهجه خاصی گفت:بریم...آماده اس!
رفتیم سمتشون.
romangram.com | @romangram_com