#من_پلیسم_پارت_142
شروع کردن با هم صحبت کردن....منم تو این فرصت زل زدم به چهر تک تکشون.برای شناسایی لازم داشتم که همشون یادم بمونه.
یکیشون با بقیه حرف نمیزد دورو اطراف رو میپایید یا مارو نگاه میکرد!ولی....چشماش....خیلی واسم آشنا بود.برق سیاه نگاهشو یه جا دیده بودم!
محمد دم گوشم گفت:مشکوک میزنن!
-مگه نمیشناسیشون؟بهشون اعتماد نداری؟هیچ کدوم آدم تو نیستن.؟
-آدم من مارو تا اینجا رسوند!نمیدونم کدوم گوریه!
منم شک کرده بودم.به هیچ عنوان اوضاع عادی نبود!
...
بازم خیره شدم به اون یارو...همچنان چشاش در گردش بود!آدمو میترسوند.تو اون تاریکی شب نور آتیش افتاده بود تو چشاش و برق میزد!عین این آدم خوارا!
محمدحسینو یکی از اونا صدا کرد.اونم رفت کنارشون.من اون گوشه وایساده بودم نگاشون میکردم که دیدم یارو با اون کلاش گنده اش اومد کنارم.با فاصله ازم وایساد و آروم گفت:اذیتت که نکرد؟
یهو عین جغد سرمو چرخوندم طرفش !!رگ گردنم گرفت!
دید عین منگلا نگاش میکنم گفت:سروان عسگریم...
یه لحظه تو ذهنم فلاش بک زدم....همون آقا ریشوئه که روز قبل از ماموریتم تو اتاق کنفرانس دیدمش!!!همون که چشاش یه جوری بود!!!وااااااای این همون پدرام تو جشن فربد هوشنگه!!
برگشتم سمت آتیش گفتم:محمد نشناستت یه وقت؟
صدای خندشو شنیدم:مگه تو که همکارمی شناختی؟؟
راس میگفت!من چه منگلیم!با ترس گفتم:قراره چیکار کنین؟
جواب نداد.روش اونور بود و هی چشماشو میچرخوند!
باز گفتم:برنامه چیه؟
یهو از پشتم محمد گفت:چرا از اون میپرسی؟ترکه زبون فارسی بلد نیس!من بهت میگم.بیا...
دستمو گرفتو کشوند ...از شوک خارج شدم!هه حالا فهمیدم چرا جوابمو نمیداد!
romangram.com | @romangram_com