#من_پلیسم_پارت_141

با تعجب نگاش کردم:چی میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-همون شب اول...همون مهمونی کذایی و احمقانه!همون موقع فهمیدم پلیسی هم تو هم اون بادیگارد احمقت!ولی با خودم گفتم این همه میخوان منو بزی بدن حالا یه بارم من پلیسارو بازی بدم!

داشتم از فوضولی میمردم!حالا داشت اعتراف میکرد....داشت میگفت!

-تموم حرفامون.همه حرکاتمون همش بازی بود.بازیتون میدادم و میخندیدم!با هر حرفی که میزدم فکر میکردین مدرک گیر آوردین و تا چند وقت دنبالش بودین.چه کیفی کردم!یه روز به سرم زد نقش یه عاشق واسه تو بازی کنم...تو که یه دختر ساده و خنگ بودی و حتی از برق شیطنت تو چشام نفهمیدی داری رودست میخوری!

داشت جالب میشد!

-ولی مقاومتای تو....از طرفی چشمات!!!!!تو اولین زن غیر قابل پیش بینی زندگیم بودی!ولی باید نقشمو اجرا میکردم....نقشم گرفت!عاشقم شدی!

دلم میخواست جیغ بزنم...تمام اون مدت!همش نقشه بود!!!!اگه الان واقعا عاشقش بودم و به خاطرش قید همه چیزو میزدم الان فقط خودکشی چاره ام بود....چه راحت گول خوردم...چقدر احمق بودم!خوب شد زود فهمیدم!چهار سال خواب خرگوشی!

محمد زل زده بود بهم.فکر کنم میخواست عکس العملمو ببینه!شاید هنوز فکر میکرد عاشقشم!اگه نقشمون گرفته باشه من بردم!

با دهن باز نگاش کردم!خندید و گفت:چیه؟فکر میکردی واقعا عاشق سینه چاکتم؟نه عزیزم...اونا همش بازی بود...به محض اینکه احساس خطر کردم فلنگو بستم!

سرشو انداخت پایین گفت:داشتین بیش از حد بهم نزدیک میشدین!باید میرفتم!

صدای در حرفاشو قطع کرد.چه بد موقع!بلند شد درو باز کرد.با دم دریه حرف زد و برگشت.گفتم:اگه همش نقشه بود چرا همون موقع که فرار کردی نموندی همونجا؟!چرا برگشتی؟چرا عقدم کردی؟چر گیرت میومد؟

اینا رو با گریه زاری میگفتم!

نگام کرد....طولانی!بعد رفت سمت کتش برش داشت و تنش کرد:تو برگه ی خروج منی.مطمئنم همکارات دنبالت میگردن.همون روزی که اومدم خواستگاریت اون بادیگاردتو دیدم که دنبالت بود.خیلی جالبه!حتی همکاراتم بهت شک دارن!

نفس راحتمو قایم کردم.خوبه حداقل اینو نمیدونست!ولی خسروی چرا دنبالم بود؟

خودمو زدم به ناراحتی:پس...وقتی برسیم اونور ....منو چیکار میکنی؟

اومد طرفم...بلندم کرد و گفت:همکارات پیدات میکنن نترس!

نقشش غیرقابل پیشبینی بود!اگه من ترکیه میموندم و اون میرفت!دیگه نمیتونستیم پیداش کنیم!ای کاش سرهنگ واسم شنود هم گذاشته بود!

دستمو گرفت کشید.رفتیم بیرون.

به محض اینکه پامونو بیرون گذاشتیم سر همشون به طرفمون برگشت.انگار همشون حالت آمادده باش داشتن!

محمد رفت کنارشون و گفت:ما آماده ایم.

romangram.com | @romangram_com