#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_178
پدرام نگاهي به جمع كرد و گفت : « همين الان اينجا بود ... ( بعد انگار چيزي يادش اومده باشه گفت ) ... آهــان ... فكر كنم رفت بيرون ... »
سريع به سمت پنجره رفتم . فرهاد و ديدم كه داره از ويلا دور ميشه ...
يه نگاه به خودم كردم . لباسام مناسب بود . از ويلا زدم بيرون و به سمت فرهاد دويدم .
- من : فرهــاد ... فرهـــــاد ... صبر كن ...
فرهاد برگشت سمتم و به من نگاه كرد : « تو اينجا چي كار مي كني ؟ »
- من : كجا ميري ؟
- فرهاد : دريا ...
- من : منم ميام ...
فرهاد چيزي نگفت و با هم همقدم شديم ... چند لحظه بعد كنار دريا بوديم و داشتيم به دور دستا نگاه مي كرديم ... موقع غروب خورشيد بود و چقدر تماشاي خورشيد در اون لحظه لذت بخش بود . آسمون رنگ نارنجي مايل به قرمز به خودش گرفته بود ...
- من : خيلـــي قشنگه ...
- فرهاد : قربون خدا برم با اين همه بزرگيش ... اين كه فقط يه بخش كوچيكشه ...
دوربينم و در آوردم و به سمت فرهاد گرفتم ...
- من : يه عكس از من مي گيري ؟
- فرهاد : به چشم ! ( و دوربين و از دستم گرفت )
پشت به دريا ايستادم ، جوري كه اون صحنه ي زيبا توي عكس معلوم باشه ... فرهاد ازم عكس گرفت و منم يه عكس تكي از اون گرفتم .
- فرهاد : بيا يه عكس دو نفره هم بندازيم ...
و رفت سمت مرد و زني كه چند قدم اون ور تر ايستاده بودند و چند لحظه بعد با اون مرد برگشت . دوربين و بهش داد و گفت : « آقا واقعا شرمنده ! »
- مرد : دشمنتون شرمنده !
فرهاد كنارم ايستاد و يه ژست دختركش به خودش گرفت . منم به فاصله ي يه وجب كنارش ايستادم و هردومون لبخند زديم و اون آقا ازمون عكس گرفت .
romangram.com | @romangraam