#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_179

- فرهاد : مجددا ممنون ...

- مرد : خواهش مي كنم ( و ازمون دور شد و رفت پيش همون زني كه احتمالا همسرش بود )

- فرهاد : يادت باشه بعدا يه نسخه از اين عكس و به منم بدي .... ( نگاهي به آسمون كرد و ادامه داد ) ... بهتره برگرديم ، هوا داره تاريك ميشه ...

به سمت ويلا برگشتيم . صداي پونه و محدثه كه داشتند با طاها بازي مي كردند ، مي اومد . از تو آشپزخونه هم صداي ترق و توروق مي اومد . مردا هم نشسته بودند تو هال و فيلم تماشا مي كردند و تخمه مي شكوندند . فرهاد به اونا ملحق شد و منم رفتم آشپزخونه ... مائده و مهسا و ساناز ( نامزد سهند ) و عاليه تو آشپزخونه بودند ...

- من : چي كار مي كنيد ؟

- مائده : اِ ... كجا بودي تو ؟؟

- من : دريا ... اينجا چه خبره ؟

ساناز كه داشت سالاد درست مي كرد ، گفت : « داريم شام درست مي كنيم ! »

- مائده : چرا اونجا وايسادي ؟ بيا سر به خورشت بزن نسوزه ...

- من ( با خنده ) : آشپز كه 4 تا شد ديگه بايد اشهدتو بخوني ... !!

- عاليه : اتفاقا خيلي هم خوشمزه شده ...

- من : ببينيم و تعريف كنيم !

- مهسا : تعريفم ميكني ... حالا بيا كمكمون ...

- من : شماها كه 4 تا هستيد ، منم بيام ديگه به اشهدم نمي رسه ... ( و دستم و گذاشتم زير گلوم و گفتم ) ... در جا پخ پخ ...

مائده در حاليكه دستم و مي كشيد ، گفت : « لوس نشو ديگه ... بيا ... »

- من : شماها كه همه كارا رو كرديد ، بعد هم چهــــار تا هستيد ...

- ساناز : حواست نيستا .... ما بايد شكم هاي گرسنه ي يه لشكر و سير كنيم .... مي گي نه ، نگاه كن !! ( و به مردا كه فارق از دنيا داشتند فيلم نگاه مي كردند اشاره كرد ... )

با خنده يكم آستينامو بالا زدم و گفتم : « خب حالا من چي كار كنم ؟ »

- مهسا : برنجا دستتو مي بوسن ...


romangram.com | @romangraam