#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_177
- من : خدا رحمتشون كنه ...
- فرهاد : ممنون !
*****
« پونه »
- من ( با جيغ ) : بــــــس كن سياوش !
- سياوش ( با صداي بلند ) : چرا بس كنم ؟؟؟ بگو تو هم منو دوست داري ... بگو تو اين همه سال فقط من نبودم كه زجر كشيدم ... بگو تو هم عاشقمي ...
- من ( با پوزخند ) : مي خواي ازم به زور حرف بكشي ؟؟؟
- سياوش ( با پوزخند ) : هِه ... به زور ؟؟ پونه ، راست و حسيني بگو ! تو منو دوست نداري ؟؟؟
- من : ...
- سياوش : پس چرا ساكت شدي ؟؟
- من : چيزي براي گفتن ندارم !
- سياوش ( با داد ) : ديوونــــم نــكــن !!! نزديك 7 ساله دارم تو اين آتيشي كه برام درست كردي مي سوزم ، راه خلاصي هم ندارم ... حرف نزدم و تو خودم ريختم ، اما ديگه نمي كشـــم ... ديگه به اينجام رسيده ... مي فهمـــــي ؟؟ من دوستت دارم ... هيچ ترسي هم ندارم از گفتنش ... حتي حاضرم داد بزنم ... ( و شيشه ي ماشين و پايين كشيد )
مي دونستم انقدر ديوونه هست كه داد بزنه ... آستينشو كشيدم و گفتم : « تو رو جون من بس كن سياوش ... آره ... آره منم دوستت دارم ... منم عاشقتم ... »
دقايقي سكوت شد . بعد چند لحظه سياوش به خودش اومد و گفت : « نوكرتـــــم به مولا ... ( و داد زد ) ... خدا جـــون عاشقتــــم ... » و سرعت و بيشتر كرد ...
*****
« راحله »
بعد از ظهر بود كه رسيديم به ويلاي پدرام ... پونه قيافش با وقتي كه توي رستوران ديدم ، زمين تا آسمون فرق مي كرد ... عجيب تر از اون اين بود كه سياوش و پونه با هم حرف مي زدند و مي خنديدند ... از وقتي كه يادم مياد هيچوقت تا حالا پونه و سياوش و اينجوري نديده بودم ... اگه اشتباه نديده باشم ، غمي كه تو چشماي هردوشون بود ، ديگه حتي ذره اي ديده نميشد ... اين يعني ... يعني با هم آشتي كرده بودند ...
با اين فكر لبخند عميقي روي لبام نشست ... با بچه ها وارد ويلا شديم ... مرتب بود و شيك مثل چند سال قبل ... بچه ها اتاقا رو بين خودشون تقسيم كردند ... دلم براي دريا تنگ شده بود . دوست داشتم زودتر برم براي تماشاش .. تا دريا شايد 10 دقيقه فاصله بود ولي تنها نمي تونستم برم . از اتاق خارج شدم و رفتم طبقه ي پايين ... فرهاد نبود .
رفتم سمت پدرام و گفتم : « پدرام ؟ ... پس فرهاد كجاست ؟ »
romangram.com | @romangraam