#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_171

- علي : آخه قراره فردا ، 4 ، 5 روز با بچه ها بريم شمال ...

- فرهاد : به سلامتي ... منم دلم خيلي يه سفر مي خواد !!

- علي : خب شما هم تشريف بياريد ... خوشحال مي شيم !!

فرهاد كه انگار همينو مي خواست ، گفت : « آخه دوست ندارم مزاحم بشم ! »

- علي : نه اتفاقا دور هم خوش مي گذره ! ... پس ديگه با راحله خانم زمان و مكان و هماهنگ كنيد ...

- فرهاد : حتمـــا !!

- علي : با اجازه ... ( و از در خارج شد )

فرهاد يه نفس عميق كشيد تا به خودش مسلط بشه ... اومد جلو و پرونده اي كه تو دستش بود و گذاشت روي ميز ...

- من : اين چيه ؟

- فرهاد : پرونده ي همون بيماري كه قبلا باهات راجع بهش صحبت كرده بودم ...

برگشت تا بره ... همونطور كه به سمت در مي رفت گفت : « منتظر خبرت هستم ... »

و از در خارج شد ...

*****

ديروز با پونه مرخصي گرفتيم و قرار شد امروز ساعت 7 صبح راه بيفتيم . زمان و محل قرارو براي فرهاد پيامك زدم . به پدرام هم گفتم كه فرهاد و دعوت كردم . اونم خوشحال شد ولي من نگران بودم .

قرار بود پدرام و مائده دنبال من و پونه هم بيان تا با هم بريم . ساعت يه ربع 7 بود كه اومدند دنبالم و رفتيم سر قرار ... هنوز هوا كامل روشن نشده بود . وقتي رسيديم ، 5 تا ماشين ديگه هم اونجا پارك بود . پدرام پارك كرد و پياده شديم . يكي يكي بقيه هم از ماشين پياده شدند .

يكي از ماشينا محمد بود و مهسا و محدثه و طاها ... ماشين بعدي علي بود و عاليه ... ماشين بعدي فقط سياوش بود ... ماشين بعدي سهند بود و يه دختر كه احتمال مي دادم همون نامزدش ، ساناز باشه كه مائده قبلا بهم گفته بود و ماشين آخر هم براي فرهاد بود .

بعد از اينكه همگي به هم سلام كرديم پدرام گفت : « چه خبره ؟ ... چرا اين همه ماشين آورديد ؟؟ مگه مي خواييد عروس ببريد ؟؟؟ »

- سياوش : سخت نگير پدرام !!

- پدرام : پس حداقل تك سرنشين نباشد ...


romangram.com | @romangraam