#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_170

كسي داخل اتاق شد . سرم و بلند كردم ...

- علي : سلام

- من : سلام ... شما ؟ اينجا ؟

- علي : مزاحم كه نيستم ؟

- من : نه ، اصلا ... بفرماييد بشينيد !

- علي : ممنون

روي يكي از مبلا نشست ...

- من : كاري داشتيد ؟

- علي : مي خواستم بپرسم ، پدرام بهتون سفر فردا رو گفت ؟

- من : بله ... پس شما هم مياييد ؟

- علي : بله !!

نگاهي دور تا دور اتاق كرد و گفت : « اتاق زيبايي داريد ... !! »

از جاش بلند شد و رو به روي تابلوي نسبتا بزرگي كه با خط نستعليق روش بيت شعري نوشته شده بود ، ايستاد ... لبخندي رو لبش نشست و شروع كرد به خوندن شعر : « گَرم ياد آوري يا نه ، من از يادت نمي كاهم ، تو را من چشم در راهم ... »

با همون لبخند برگشت و گفت : « خيلي زيباست ! »

نتونستم جوابشو بدم چون در اتاق زده شد و فرهاد همونطور كه كه سرش تو پرونده اي بود ، وارد اتاق شد ... هنوز حواسش به پرونده ي توي دستاش بود ...

- فرهاد : راحله ، بيا اين پرونده رو مطالعه كن ...

سرش و بلند كرد و با علي چشم تو چشم شد ... به ثانيه نكشيد كه دوباره اون اخم بين ابروهاش افتاد و همونطور كه هنوز نگاهش به علي بود ، گفت : « انگار بد موقع مزاحم شدم ؟!! »

- علي : نه آقاي كاشفي ... من داشتم مي رفتم ! ( و روش و برگردوند سمت من و ادامه داد ) ... پس بعدا مي بينمتون !!

فرهاد كه كارد مي زدي خونش در نمي اومد با عصبانيت و حرص كنترل شده اي ،گفت : « جايي مي خواي بري راحله ؟ »


romangram.com | @romangraam