#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_172
تنها ماشيناي تك سرنشين فرهاد بود و سياوش ... ديدم همه ي نگاها به من و پونه است ... يه نگاه به هم كرديم و به ناچار از هم جدا شديم . پونه رفت سمت ماشين سياوش و منم رفتم سمت فرهاد ... بعد كه همه سوار شدند ، ماشينا حركت كردند . ماشين فرهاد آخر از همه بود . از اول تا حالا به جز يه سلام ، هيچ حرفي به هم نزده بوديم .
فضاي ماشين ساكت بود ... دست بردم سمت ضبط ماشين كه همزمان دست فرهاد هم اومد جلوي ضبط ... با خجالت دستم و عقب كشيدم و گذاشتم خودش روشنش كنه ... خودش بعد عقب و جلو كردن چند تا آهنگ روي يكيش توقف كرد . چند لحظه بعد صداي موسيقي فضاي ماشينو پر كرد :
« عشق يعني اين ، لحظه هاي خيلي خاص
که خدا هم فکر ماس ، همه ی دنیا اینجاس
یه شروع ، یه نگاه ، لبمون بی صداس
عشق يعني اين ، دو تا احساس بي تاب
به قشنگی یه خواب ، دو نفر توی یه قاب
یه نگاه تو چشمات دل من ، تو رو خواست
هرچی میگم همه حرفای دلمه ، عاشقتم حالا برو بگو به همه
بگو یه حس عجیبی تو دلمه ، مثل یه تب توی تنمه
هرچی میگم همه حرفای دلمه ، عاشقتم حالا برو بگو به همه
بگو یه حس عجیبی تو دلمه ، مثل یه تب توی تنمه »
به چهره ي فرهاد نگاه كردم . لبخند روي لباش بود و ديگه از اون اخما خبري نبود ... شده بود همون فرهاد دوست داشتني ... نا خودآگاه ، با ديدن لبخندش روي لباي منم لبخند نشست . نگاهش و چرخوند و توي چشمام نگاه كرد . خيلي خجالت كشيدم ، داشتم با لبخند نگاش مي كردم ... سرمو انداختم پايين ...
- فرهاد : از دستم دلخوري ؟
- من : نه ... چرا بايد دلخور باشم ؟
- فرهاد : به خاطر رفتاراي اين چند روزم ...
- من : من فقط شوكه شدم ... تعجب كردم ، آخه خيلي عجيب شدي ...
- فرهاد : دوستت دارم راحله ...
سرمو بلند كردم و به چشماش نگاه كردم . يه برق خاصي داشت ... يه برق خيلي خوشگل كه تو چشماي هيچكس ديگه نديده بودم . چطور روز اول چشماي فرهاد و مثل چشماي علي ديده بود ؟ ... چشماي علي اين برقِ زيبا رو نداشت ... چشماي هر دوشون سياه بود ، رنگ شب ، اما چشماي فرهاد خيلي خاص بود ...
romangram.com | @romangraam