#کما_پارت_56
با صدای بهراد افکارم در هم شکست :
اینجا مکانی برای تمدد اعصابم هستش فکر نمی کردم شما رو هم اینجا ببینم !
بدون اینکه تغییری در حالتم بدم جواب بدم :
آدم به خیلی چیزایی که اتفاق میفته فکر نمی کنه ...
دیگه عادت کرده بودم یه دفه جایی که انتظارشو ندارم ببنمش ...
حضورشو در فاصله کمی از خودم حس کردم , قلبم دیوانه وار خودشو به سینم می کوبید , مگه روح هم قلب داره ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
گفت:
درسته حق کاملا با شماست !
دستامو پایین آوردم و چشمامو باز کردم , به سیاهی شب خیره شدم ، ستاره ها چشمک می زدند ولی ماه اهل خیانت نبود ... کاش همه ی آدما مثل ماه وفا دار بودن ...
صداش با لحن فوق العاده آرامش بخش توی هوای گرم تیر ماه پخش شد :
به هم رسیدیم امشب
باز همو دیدیم امشب
برای مابودنمون نقشه کشیدیم امشب ...
وجودم آتیش گرفت ، فوری چشماشو بست و غیب شد ... این حرفش هزاران معنی داشت ... خدایا کمکم کن و از این برزخ نجاتم بده ...
عاطفه با سینی چای وارد شد ، اول از بزرگترا شروع کرد وقتی رسید به مهرداد دستش آشکارا لرزید ، مهرداد هم که کلا مات عروس خانم ما شده بود اصلا حواسش به چای برداشتنش نبود ، مهرداد خیره به صرت عاطفه شده بود و عاطفه هم از خجالت مثل لبو سرخ شده بود ... در همین گیر و دار نمی دونم چی شد که فنجون چای برگشت روی پای آقا داماد , اونم مثل فنر از جاش پرید و با دستاش شروع کرد شلوارشو باد دادن ...
خلاصه بعد از چند دقیقه که جو آروم شد بعد از تموم شدن صحبت های عاطفه و مهرداد که نرفتم ببینم چی می گن چون علاقه ای نداشتم ، قرار شد فعلا تا آخر تابستون رفت و آمد داشته باشن برای آشنایی بیشتر ...
خداکنه قبل از مردنم عروس بشه آرزو به دل نمیرم یه وقت ... !
خم شدم ، نور خورشید به چشمم می زد ولی برعکس همه ی اوقاتی که جسمم همراهم بود ، چشمم جمع نشد !
بالای صفحه رو نگاه کردم ، چشمم روی تاریخ ثابت موند ، دقیقا یک ماه بود که در حالت کما به سر می بردم ...
صاف شدم ، صدای یه پسره رو کنار گوشم شنیدم که به پسرک صاحب دکه گفت :
دو نخ سیگار .
چقدر صداش آشنا بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟ !!!!!
romangram.com | @romangram_com