#کما_پارت_55
......................
سلام ... ممنون .
.......................
خواهش می کنم ... اجازه بدید با پدرش صحبت بکنم بهتون خبر می دم .
........................
بزرگیتونو می رسونم شما هم سلام برسونید ...خدانگهدار .
مامان عاطفه با چشمای ریز شده به عاطفه خیره شده بود یه دفه عاطی گفت :
مامان کی بود ؟
تو کسی به نام مهرداد ثابتی می شناسی ؟
یه دفه عاطفه جا خورد ، شوکه با دهنی که قد تونل باز شده بود و چشمای گرد شده به مامانش خیره موند ...بعد یه دقه که به خودش اومد تند گفت :
نـــــــــه ... کی هست حالا ؟
مامانش گفت :
خودتــــــــــی !
چی ؟!
خــــــــــــــــر
وا مامان یعنی چی ؟
یعنی این که خوشحال باش چون قراره بیان برای خواستگاری ...
عاطفه عین خری که بهش تی تاب داده باشن ذوق مرگ شده بود ... حالا یکی باید نیششو جمع می کرد ...
یه لحظه دلم واسه خودم سوخت دیگه کم کم همه داشتن منو فراموش می کردن ... بهترین دوستم هم دنبال عشق و عاشقی خودش بود ...
شهر با تمام وسعتش زیر پاهام بود البته پاهای روحم نه جسمم ... نفس عمیقی کشیدم ...
زندگی یه وقت هایی یه بازی هایی با آدم می کنه واقعا حیرت انگیزه هیچ وقت به ذهنم خطور نمی کرد که تمام قصه هایی که توی رمانا و فیلما دیده بودم برای خودم اتفاق بیفته یعنی روحم از جسمم جدا بشه و بین دو دنیا سرگردان بمونه ... یا اینکه اصلا توی فکرم نمی گنجید که سهیل پسری که بابا روی سرش قسم می خورد یه آدم کثیف و عوضی باشه...
دستامو باز کردم و چشمامو بستم ...
romangram.com | @romangram_com