#کما_پارت_54


اون خاطره خیلی براتون تلخ بود که با یاد آوریش حالتون بد شد درسته ؟

نفس عمیقی کشید و گفت :

بله خیلی تلخ ...

با مکث و تردید گفتم :

میشه بگید بقیش چی شد ؟

برای چی می خواید بدونید ؟!

محض کنجکاوی !

باشه می گم ...

__

یادمه اون روز تو حیاط مدرسه مثل همیشه موقع یارکشی شد ولی ... هیچ کدوم منو انتخاب نکردن ... هیچکس به من اهمیتی نداد و همه رفتن دنبال بازی خودشون حتی صمیمی ترین دوستمم با اونا بود و من تنها موندم ... همین بود ولی برای من تلخ ترین خاطره ی عمرمه ...

بعد غمگین به یه نقطه نامعلوم خیره شد ... برای اینکه از اون حال و هوا در بیارمش گفتم :

خب خانم کوچولو دیگه چه خبر ؟

ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــ

حنانه :

دوباره حرصی شدم ، نمیشه دو دقیقه با این پسره مهربون باشی زود سو استفاده می کنه بخدا ... یه چشم غره اساسی بهش رفتم...

قهقهه بلندش به هوا رفت ... حنانه جان عزیزم خودتو کنترل کن ...

برای تمدد اعصاب چشمامو بستم ...

مامان تلفن با شما کار داره ؟

مامانش با چشم و ابرو پرسید کیه ؟

عاطفه شونه بالا انداخت به معنی نمی دونم ...

مامانش تلفنو گرفت و گفت :

بله بفرمایید .

romangram.com | @romangram_com