#کما_پارت_53
سهیل من می ترسم ...
نترس ...
خب می ترسم ...
یه دفه سهیل داد زد :
خب منم می ترسم و همشم تقصیر توئه چون تو به بهراد زدی ...
سمیرا هم داد زد :
به من چه ! من می خواستم توی هچل نیفتیم چون همین الانشم اگه آقای شکیبا بفهمه که نامزد دخترش با یه نفر دیگه رابطه پنهانی داشته فکر نکنم که خوشحال بشه . هوم ؟
یهو سهیل کنار خیابون پارک کرد و محکم کوبید تو دهن سمیرا داد زد :
خفه شو دختره ی هرزه خیابونی ... گمشو از ماشین من برو پایین که بوی گندت ماشینمو برداشته ...
سهیل پیاده شد و در سمت سمیرا رو باز کرد و مانتوشو محکم کشید و پرتش کرد کنار خیابون ، سمیرا همونطور که گریه می کرد گفت :
خیلی آشغالی سهیل .
سهیل بدون توجه گاز ماشینو گرفت و رفت .
سمیرا با انگشت اشارش خون گوشه ی لبشو پاک کرد و زیر لب فحشی داد و از جاش بلند شد ... خاک مانتوشو تکوند و ظاهرشو یه خورده مرتب کرد و رفت کنار خیابون وایساد ... ماشین شاسی بلندی براش ایستاد و سمیرا هم سوا شد ...
واقعا برای خودم متاسفم که یه روزی همچین آدمی نامزدم بوده ...
دوباره برگشتم بیمارستان ، مامان روی صندلی در حال خوندن زیارت عاشورا بود ... قربون دلت برم مادرم که می دونم الان دلت چه خبره !
صدای حنانه رو از پشت سرم شنیدم :
من مطمئنم همین زیارت عاشورا نجاتتون می ده .
برگشتم سمتش و گفتم :
می تونم یه سوال بپرسم ؟
ابرویی بالا انداخت و گفت :
بفرمایید .
این دست و اون دست کردم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com