#کما_پارت_57


گردنمو چرخوندم ، آه از نهادم برخاست ... مار از پونه بدش میاد دم لونش سبز میشه ! والا !

با حرص رومو برگردوندم و شروع به راه رفتن توی پیاده رو کردم ، ذهنم برگشت به چند ماه قبل ، توی دانشگاه پسرایی که عوضی بودن و تیکه میومدن کم نبود مخصوصا به من که نفر اول دانشگاه بودم و فوق العاده با انرژی و موجبات حسادتشون می شدم ...

سینا جز همون پسرایی بود که واقعا به معنای واقعی کلمه عوضی و آشغال بود ، هه توی این برزخ دیدنش واقعا مزخرف بود !

صبر و ظرفیتم همیشه زیاد بوده ولی یه جاهایی هم واقعا دیگه ظرفیتم تموم شده مثلا یادمه یه بار سر کلاس دهمین باری بود که سینا داشت تیکه میومد و اذیتم می کرد منم یه دفه از جام بلند شدم و با صدای بلند گفتم :

من یه بار جواب نمی دم ، دو بار جواب نمی دم ، سومین بار یه چیزی می گم خودتونم خجالت بکشید . بسه دیگه !

هنوز هم وقتی یادم میفته واقعا خندم می گیره ، آخه بعدش که اومدیم عاطفه بهم گفت :

حنانه اگه سینا می گفت اون حرفی که می خوای منو باهاش خجالت بگی رو بگو واقعا چی میخواستی بهش بگی ؟

زدم زیر خنده ، اینقدر خندیدم ، عاطفه هم از خندم خندش گرفتم بود ، بعد از چند دقیقه که خندم بند اومد با لبخند ژکوند گفتم :

به جون تو اون لحظه جو زده شدم به حول قوه الهی جذبم گرفت دیگه هیشکی هیچی نگفت .

عاطفه هم اینقدر خندیده بود که اشک از چشمامش اومد !

به خودم که اومدم بهشت زهرا بودم ، به سمت قبر مامان راه افتادم وقتی نزدیک شدم بابا رو از پشت دم قبر تشخیص دادم ، رفتم نزدیکتر صداشو شنیدم :

شیرینم خوبی ؟؟؟

خانومی جات راحته ؟؟؟؟

بدون من خوب گرفتی خوابیدی خانوم خانوما !

بابا دستی به قبر کشید و با بغض ادامه داد :

خانومم 21 سال پیش رفتی و منو با یه دختر کوچولو خوشگل و شیطون تنها گذاشتی ...

یه دختری که واقعا باهوش بود ... هر چی بزرگتر می شد قشنگتر و شیطونتر می شد ... خودت که بهتر از من می دونی شغلی که من داشتم واقعا بزرگ و تربیت کردن یه دختر دسته گل واقعا سخت بود ... روزای خیلی دشواری بود ... وقتی حنانه 12 سالش شد شوهر زینب فوت شد و زینب هم لطف کرد و اومد با ما زندگی کرد ... 80 درصد تربیت خوب حنانه رو مدیون زینب هستم ...

واقعا زینب خوب موقعی به کمکم اومد چون یه دختر بعد از سن بلوغ یه کسی احتیاج داره که مادرانه همراهیش کنه ،

این که حنانه از تمام جوانب اینقدری تامین شد که گیر دوست ناباب نره یا راه اشتباهی رو انتخاب کنه همه و همه به لطف وجود زینب بود ...

یادمه وقتی کنکور داد خیلی عصبی بود ، می ترسید از اینکه نتونه جواب زحمات منو زینبو بده ، من این اطمینان رو بهش دادم که هر دانشگاهی قبول بشه اون تلاشش فقط برام مهمه ...

سعی کردیم همیشه باهاش دوست باشیم هم من هم زینب ... اونم ما رو دوست خودش می دونست همیشه تمام اتفاقات داشگاه رو ریز به ریز برامون می گفت از تمام شیطونیاش و حرص خوردناش ...

فکر کن کسی که یه عمر براش خون و دل خوردی و زحمت کشیدی مثل یه تیکه گوشت که چه عرض کنم دو پاره استخون بیفته گوشه بیمارستان !

romangram.com | @romangram_com