#خیابان_یکطرفه_پارت_164

– یسنا !

گلی تو چهار چوبِ حموم وایساده بود . متعجب نبود اما حلقه ی اشک و توی چشماش میدیدم . بغض کردم . محکم تر دستم و روی لبم کشیدم . باید کثیفی ها رو پاک میکردم .

پلی سریع یه حوله ی تمیز برداشت و به سمتم اومد . لباسش خیس شد اما اهمیتی نداد . شیر آب و بست .

– گلی برو بیرون .

بی توجه به حرفم حوله رو دورم انداخت پسش زدم :

– نمیخوام بیام بیرون . باید دوش بگیرم . باید تمیز بشم .

– تمیزی دخترم . سرما میخوری آب سرده .

حوله رو با سماجت دورِ بدنم پیچید سست شده بودم . حالا لرز هم به تمامِ حالِ بدم اضافه شده بود . از حموم بیرون اومدم گلی از این طرف به اون طرف میدوید . چند لحظه بعد لباسام عوض شده بود و موهام خشک .

– بیا بریم پایین برات چایی میارم .

– میخوام تنها باشم .

دل گرفته زمزمه کرد :

– تو این خونه مگه جز من و تو کس دیگه ای هم هست ؟ بیا پایین دخترا رفتن تو اتاقشون . بیا مادر .

مسخ شده از جا بلند شدم . شهراد چطور جرات میکرد باهام حرف بزنه ؟ چطور میخواست قانعم کنه ؟ دندونام و روی هم فشار دادم تهوع آور بود . . .

*******


romangram.com | @romangram_com