#خیابان_یکطرفه_پارت_165

– بله یسنا ؟

– میشه به هیلا یه پیغام برسونی ؟

میرزایی جدی به حرف اومد :

– جریان چیه ؟

– لباس میخوام . فردا شب مهمونیِ رادمنش هاست .

– من و هیلا هم دعوتیم .

نفس عمیق کشیدم :

– میشه کمکم کنه ؟

میرزایی خونسرد زمزمه کرد :

– فکر میکردم دیگه از پس همه ی کارات بر میای .

چیزی نگفتم . خودش ادامه داد :

– بهش میگم یه فکری بکنه .

– منتظر میمونم .

– خداحافظ !


romangram.com | @romangram_com