#خیابان_یکطرفه_پارت_159
انگار اصلا معنیِ سوال پرسیدن و نمیدونست . وقتی سوالی میپرسید باید منتظر جواب میموند و وقتی جواب و میشنید باید احترام میذاشت به نظر طرف مقابل ! حتی این و منم میدونستم ! نفسم و کلافه بیرون دادم .
بی توجه گوشی و همون جا گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم . فعلا باید حواسم و میدادم به شهراد ! مطمئنا حرفای خوبی قرار نبود بشنوم !
راحت برای خودش لم داده بود روی مبل . کاش انقدر شجاعت داشتم که پرتش کنم بیرون . اما فقط به مشت کردنِ انگشتام اکتفا کردم ! با لبخند نگاهم میکرد همین باعث میشد احساسِ انزجار کنم . به اجبار روی مبل رو به روش نشستم . سعی میکردم نگاهم و ازش بدزدم اما کار ساده ای نبود !
– با اینکه اینجا زیاد راحت نیستم اما بازم بهتر از هیچیه !
جوابی به حرفش ندادم خودش ادامه داد :
– یسنا من واقعا دوست ندارم اینجوری ازم کناره گیری کنی .
مشکوک نگاهش کردم . بدون مکث ادامه داد :
– البته میدونم . حق داری . این پیشنهادِ اخیرم باعث شد بدتر هم بشی . . .
منتظر به صورتم نگاه کرد سعی کردم بی تفاوت به نظر بیام . نمیخواستم نفرت و انقدر واضح از صورتم تشخیص بده !
– من هیچ وقت قصد نداشتم اذیتت کنم !
لرز به تنم نشست . کاش به گذشته اشاره نکنه . کاش خفه شه . فقط باید خفه میشد !
– ما جفتمون کم سن و سال بودیم .
شاید باید سنش و بهش یادآوری میکردم ! ۲۲ سال واقعا سن کنی نبود !
– من نمیخواستم کاری کنم . در واقع اتفاقی هم بینمون . . .
romangram.com | @romangram_com