#خیابان_یکطرفه_پارت_158
اونم یکی از همونا بود . چرا باید به من لطفی میکرد ؟ چرا باید ازشون حرف میزد ؟!
– به گلی میگم شام و زودتر آماده کنه .
بدون حرف به سمت آشپزخونه رفتم . نگاهم به چهره ی نگرانِ گلی افتاد .
– شام و آماده کن . فقط زود .
– چی شد ؟ چرا رنگ به رو نداری ؟
حتی حالِ حرف زدن هم نداشتم . نیازی نبود همه ی ترسم و هر دفعه نشونِ گلی بدم .
– هیچی . فقط زود شام و آماده کن تا بره .
از آشپزخونه بیرون اومدم و به طرف اتاقم رفتم . تقریبا مطمئن بودم حرفی که میخواد بهم بزنه کم اهمیت ترین موضوعِ ممکنه ! خوب میدونستم این حرف زدنا همه به خاطر پوله !
لباسام و با ساده ترین لباسای ممکن عوض کردم . خواستم از اتاق بیرون بزنم که صدای زنگ اس ام اس گوشیم اومد برگشتم و از روی میز برداشتمش . اسم نیکان روی گوشی خودنمایی میکرد :
– پس فردا شب مهمونیِ عرفانه . میای ؟
پاک دعوتش و یادم رفته بود !
– فکر نکنم .
گوشی و روی میز گذاشتم . حوصله نداشتم دوباره باهاشون رو به رو بشم . حداقل نه بعد از اینکه با هم اون فیلم و دیدیم ! دوباره صدای گوشیم بلند شد :
– پس فردا ساعت ۷ میام دنبالت !
romangram.com | @romangram_com