#خیابان_یکطرفه_پارت_160

– گلی !

از صدای فریاد مانندم خودمم ترسیدم . گلی هراسون اومد کنارمون . شهراد چشماش گرد شده بود و من دست و پام سست بود !

– بله ؟

– شام حاضر نیست ؟

– چرا . . . چرا داریم با دخترا میزو میچینیم !

نگاهم و از شهراد میدزدیدم . خیره به فرش زمزمه کردم :

– وقت شامه !

نفهمیدم شهراد از ترس بود یا از گرسنگی ! که سریع از جا بلند شد و دنبالم اومد . سر میز نشستم . فقط خدا خدا میکردم که غذا خوردن بتونه دهنش و ببنده !

سر میز اشاره ای به گلی کردم خیلی سریع کنارم اومد . زیر گوشش زمزمه کردم :

– انقدر غذا بریز تو بشقابش که صداش و نشنوم .

گلی متعجب بهم خیره شد اما من سرم و به غذای خودم گرم کردم . گلی بعد از اینکه غذا رو تعارف کرد خواست بره که سریع گفتم :

– مگه نمیخوری ؟

– تو آشپزخونه . . .

– با دخترا بیاین اینجا . همینجا غذا بخورین .


romangram.com | @romangram_com