#خیانتکار_عاشق_پارت_315
با بی حوصلگی رو بهش گفتم:
_به استاد زنگ زدی؟
با لحنی که اطمینان توش موج می زد گفت:
_آره همه چیز رو براش توضیح دادم
_درباره احساس و قصد واقعیت که چیزی نگفتی؟
پوزخندی زد و گفت:
_نه، مگه دیونم؟
_در اون که شکی نیست!
لب هاش به لبخنده بزرگی باز شدن و با ذوق گفت:
_استاد گفت فقط بخاطر تو و سابقه ی درخشان و اعتمادی که بهت داره اجازه می ده؛ مرسی خواهری عشقه منی، می دونستم پشتمی!
با جدیت گفتم:
_با این حال مراقبت هستم که با عشق آتشینت تو خطر نندازیمون!
حالا استاد چی گفت؟
پوفی کشید و گفت
_همین قدر بدون که بهم شک داره
_حق هم داره، کدوم اسکلی به خاطر اطلاعات انقدر پیش می ره؟!
احمق که نیست ممکنه حدس زده باشه که این دل تو چفت و بست درست و حسابی نداره، هر کی بهت لبخند بزنه، وابستش می شی!
با ذوق گفت
_من وابسته نشدم رویا، من عاشق شدم.
چه عیبی داره؟ ما فقط ملیتمون فرق داره، من مامور مخفی هستم و هرگز کسی رو لو نمی دم یا ضرری به وطنم نمی زنم، فقط دیگه برنمی گردم، همین!
آهی کشیدم و گفتم
_این و نگیم چی بگیم؟!
اصلا از این شرایط خوشم نمیاد.
_نگران نباش و کاری رو که فکر می کنی درسته، انجام بده!
پورخنده تلخی زدم و زمزمه کردم
romangram.com | @romangram_com