#خیانتکار_عاشق_پارت_314
از این تیپ دختر ها کم دیدم!
دستش رو کشیدم و کنارم نشوندم.
_فردا می خوای بری سره تمرین؟
_شاید، تو همین روزا میرم!
_چرا انقدر به خودت و سربازها سخت می گیری؟ مگه جنگه که اینجوری می کنی؟ روزی چهار نفر دست و پاشون می شکنه؟
پوزخندی زد و گفت
_چرا انقدر بی پروا حرف می زنی؟
_این عادتیه که نمی تونم کنار بزارمش!
_نیازی هم نیست به خاطر حرف های بقیه از اعتقاداتت دست بکشی.
اما مشکل اینجاست که اعتقادات و زندگیم باهم تو تضادن و مجبورم که رو بعضیاشون پا بزارم
_این خیلی خوبه که تو یه آدم آزادی!
لبخنده کمرنگی بهم زد و گفت
_آزادی ربطی یه مکان نداره!
خواه ناخواه همه از انجام خیلی از کارهایی که دوست دارن محدود می شن.
_یعنی تو دوست نداشتی ارتشی باشی؟
_نه، اما اگه زمان به عقب برگرده باز هم پلیس می شم.
_چرا؟
_کسی هست که دنبالش می گردم.
با نگرانی دستم و روی دست مشت شدش، گذاشتم.
_انقدر خودت رو آزار نده.
دستش رو از زیر دستم بیرون کشید و گفت
_تا وقتی که پیداش نکنم، آروم نمی گیرم.
نگاه غمگینم روی آب چرخید...
انعکاس چشم های عصبانی و جدی اون با چشم های غمگین و ترسیده ی من، ترکیب خوبی رو ایجاد نمی کرد...!
***
romangram.com | @romangram_com