#خیانتکار_عاشق_پارت_313
دکمه های لباسشو بست و بلند شد_دوست داری بریم بیرون قدم بزنیم؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم
_پل فهمارنرونت؟
_جایی هست که پاتوق تو باشه.
سری تکون دادم و گفتم
_بریم به جایی که تو آرامش داری، اونجا می شه پاتوق من!
از دیدن لبخندم، لبخندی زد و گفت
_من با تو همه جا خوبم؛ بر می گردیم پادگان!
***
هوای خوبی بود و پادگان در سکوت شب فرو رفته بود. دستم همچنان تو دستش بود و حس خوبی رو بهم منتقل می کرد
_یه بار گفتی از اینجا خوشت نمیاد، دلیلی داره؟
_اگه بشه به احساس بدی که دارم دلیل گفت، آره!
_چون این جا زخمی شدی؟
_نه دقیقا!
_پس چرا اومدیم اینجا؟ من از پل فهمارنرونت خوشم اومده.
_وقتی تو اینجایی احساس های بدم از بین می رن، اینجا جائیه که من به تو وابستگی پیدا کردم.
لبخندم پررنگ تر شد و دستش و توی دستم فشردم.
من اینجا قاتل شدم و در عوضش عشقی رو به دست آوردم که باهاش آرامش دارم.
_خودت چرا اینجا رو دوست داری؟
_خب چون جای آروم و ساکتیه!
_وقتی تو توشی چطور ساکته؟
خندیدم و گفتم:
_وقتی تنهایی میام ساکته؛ با درخت ها که نمی تونم حرف بزنم.
ایستاد و خیره به موج های بدون قدرت آب که تصویر دست های گره خورده مون رو پریشون می کردن، گفت
_وقتی حرف نمی زنی و ساکتی همه چیز برام دلگیر می شه؛ دوست دارم همیشه شاد باشی و حرف بزنی.
romangram.com | @romangram_com