#خیانتکار_عاشق_پارت_310
لبخندی زدم و به آرومی سرم و روی سینش گذاشتم
_از کجا می دونی؟ شاید به اون خوبی ای که تو می گی نباشم! شاید فقط پیش تو خوب باشم؟!
شاید هایی که گفتم رو توی دلم خط زدم.
من به اون خوبی ای که تو می گی نیستم؛ من فقط پیش تو و برای تو خوبم!
لبخند محوش رو از لحن صداش تشخیص دادم
_چون تو یه دختره دست و پا چلفتیه، پروئه، بی پروایی که معنی نگرانی رو نمی فهمه و فقط کاری که دوست داره رو بی توجه به عواقبش انجام می ده.
پوزخندی تو دلم زدم...
آره؛ من برای تو یه عاشق احمقم که بی پروا دوست داره و بخاطرت هرکاری می کنه؛ اما برای بقیه یه جاسوس، محتاط و محافظه کارم!
کسی که با محبت، رام نمی شه...!
_به هر حال اگه من با تنبیه جانشین فرمانده ی اینجا نمی شدم، هیچوقت فرصت شکوفایی، روحیه ی جنگیت رو به دست میاوردی.
_پس هنوز از دستم عصبانی ای؟
لحنش کمی جدی تر شد و گفت
_البته که هستم؛ بار ها بهت گفتم که خودت رو تو خطر ننداز...
ابرویی بالا انداختم و گفتم
_به خاطره تو!
_من نمی خوام خاطره من تو رو به خطر بندازه.
سعی کردم لب هام و به یه لبخنده کمرنگ از هم باز کنم، تا از جدیت و عصبی بودنش کم شه
_ولی من حالم خوبه؛ چون تو یه فرمانده ی وظیفه شناسی که به جونه پرسنل و افرادش بیشتر از خودش اهمیت می ده!
این یه حیقیت بود، اما در کنارش کنایه هم داشت.
اون فقط یه فرمانده ی وظیفه شناس بود و من هم از افرادش؟! نه!
جوابش یه چیزی فراتره که دوست داشتم از زبون خودش بشنوم
_یعنی اگه زمان به عقب برگرده حاضری به خاطر فرماندت جونت رو به خطر بندازی؟!
_من برای کسی که ارزشش رو داشته باشه، جونم رو هم می دم!
باز هم کنایه...
_انقدر با کلمات بازی نکن، من دوست دارم.
romangram.com | @romangram_com