#خیانتکار_عاشق_پارت_311
تپش قلبم با بوسه ای که روی موهام نشوند، شدت گرفت، خیلی ناگهانی و با یه جمله ی ساده حال بدم رو خوب کرد.
نفس عمیقی کشیدم و عطر وجودش رو به ریه هام فرستادم...
دست بردم و فنجون رو برداشتم و چند جرعه خوردم تا خشکی گلوم برطرف شه.
اون هم قهوش رو برداشت، اما کیک رو من خوردم.
عاشق شکلات و کاکائو بودم و انگار این و فهمیده بود.
به دنبالش رفتم تو سرویس بهداشتی، اون داشت مسواک می زد.
دستم و زیره آب گرفتم از گرمی ای که به دستم منتقل کرد، احساس خوبی بهم دست داد.
دستام رو شستم.
چشمم بهش افتاد که آب سرد رو باز کرد و سرش و گرفت زیرش.
نگاهی به حوله ی مشکی آویزونش انداختم و بهش دادم.
با شنیدن صدای ویبره ی گوشیش حوله رو رها کرد و به سالن پذیرایی برگشت.
توجهی به مکالمش نکردم، شاخک هام حوصله ی جاسوسی نداشتن!
_ورونیکا آنجل رو میشناسی؟
_آره؛ دوستمه!
_از کی؟ توی یه پرورشگاه بودید؟
پس تحقیق کرده بود.
_آره، مثل خواهرمه، چطور؟
_ رابرت بهم گفت که می خوان باهم ازدواج کنن، تو چیزی از این قضیه می دونی؟
آرامشم رو حفظ کردم و گفتم
_آره؛ ورونیکا گفت که به هم علاقمندن!
رایان با رابرت و آندره برادر بود، اما ناتنی.
پس پدر رایان بعد از کریستینا باز هم ازدواج کرده، اما با کی و چند تا؟
در حالی که موهاش و با حوله خشک می کرد، گفت:
_یکی!
با هول سرمو آوردم بالا و متعجب پرسیدم
romangram.com | @romangram_com