#خیانتکار_عاشق_پارت_309

این آخرش منو به بی ناموسی گری می کشونه!

رفتم سمتش و گفتم:

_به پیشوازم که نیومدی لااقل یه لباس بپوش، مگه تارزانی؟

لبخند شیطونی زد و با بی خیالی گفت

_نیست که تو ندیدی، چرا خودمو زحمت بدم؟!

به نزدیکش رسیدم، تنها کسی بود که مغزم قدرت جواب دادن بهش و نداشت.

خواستم حرفی بزنم که صورتش بهم نزدیک شد و تموم وجودم رو گرم کرد، بعد از چند ثانیه ازم جدا شد و اشاره کرد روی کاناپه بشینم.

پیراهن سبز لجنی اسپرتش و بدون بستن دکمه هاش

پوشید و به سمت جایی رفت که فکر کنم آشپزخونش بود.

بعد از چند دقیقه با یه سینی اومد و روی عسلی روبروم گذاشتش.

دو فنجون قهوه و یه تیکه کیک شکلاتی بود.

پالتوم رو در آوردم و کنارم روی کاناپه گذاشتمش، توی همون حالت گفتم

_به زحمت افتادی فرمانده!

با گفتن نوش جان، کنارم نشست.

با نگاه کوتاهی به چهرش که رنگ پریده به نظر می رسید، با نگرانی پرسیدم

_حالت بهتره؟!

سری تکون داد و گفت

_خوبم؛ تو هم که انگار دیگه به این خطرات و سختی های پرسنل ارتشی بودن، عادت کردی!

سرم رو پایین انداختم و به آرومی گفتم

_من به اینکه همه چیز برخلاف میلم پیش بره عادت کردم

با دستش چونم و بالا آورد و به سمت خودش چرخوند

_بخاطر همینه که تو چیزی داری که بقیه ندارن...

با لحنی که برخلاف لحن غمگین قبلیم بود، گفتم

_یعنی من یه آدم خاصم؟!

_نه؛ توی دختره معمولی ای، با یه قلب متفاوت!


romangram.com | @romangram_com