#خیانتکار_عاشق_پارت_308
***
سوار آسانسور شدم و دکمه ی طبقه ی ده رو زدم.
آهنگ لایتی که پخش می شد، از استرسم کم نکرد.
از آینه نگاهی به خودم انداختم...
مثل هر دفعه که مخاطبم چشم های جذابش بود، به خودم رسیده بودم و خوشگل کرده بودم.
از یه طرف دوست داشتم زودتر آسانسور بایسته و ببینمش از یه طرف استرس داشتم و دوست داشتم این مسیر رسیدن بهش طولانی شه تا بتونم فکری برای تا همیشه موندن، در کنارش بکنم!
توی افکارم دنبال راهی می گشتم تا بتونم این ماموریت رو بدون دل شکستگی تموم کنم، که آسانسور ایستاد، بیرون اومدم و به اطرافم نگاه کردم.
توی سراسر راهرو پنج تا واحد بودن، اما نمی دوستم واحد رایان کدومه...
بدون فکر زنگ واحد چهل رو فشار دادم.
بعد از چند دقیقه در باز شد، انگار درست اومده بودم.
دستگیره ی در رو پایین آوردم و رو به داخل هلش دادم.
در و بستم و بهش تکیه دادم
_بیا تو!
از شنیدن صداش و از فکر دوباره دیدنش لبخندی گوشه ی لبم نشست و قدم های لرزونم رو محکم تر برداشتم.
خونش خیلی جالب و زیبا بود، کف خونه پارکت قهوه ی روشن بود و روش رو با گلیم فرش های سفید و طرح دار پوشونده بود، کاناپه های سفید و سبز روشن که گل های صورتی روشون بود، با کوسن هایی که ترکیبی از رنگ های کاناپه داشتن.
ال سی دی بزرگی روبروشون بود با اسپیکر و بلند گوهای بلند.
روی دیوار پر از تابلو های جالب و هنری بود و گلدون های مختلفی به ترتیب قد چیده شده بودن.
ناگهان نگاه در چرخشم روی گل آماریلیسی که گوشه ی دیوار بود، متوقف شد.
دست هام مشت شدن و به یک باره تموم انرژی و ذوقم تحلیل رفت و جاش و به غمی که از تصور چشم های کریستینا و این ماموریت داشتم، داد...!
_دکور خونه مایه ی آبروریزیه!
از شنیدن صداش لبخندی روی لبم نشست
_فکر نمی کنم این همه ظرافت و زیبایی، سلیقه ی یک فرمانده ی ارتش باشه...!
_مادرم فکر می کنه گل و گیاه می تونه روحیم و درست کنه!
از لحنش خندم گرفت، اما از شنیدن اسم مادر کنجکاو شدم.
با *" گرمکن مشکی به اپن تکیه داده بود و نگام می کرد.
romangram.com | @romangram_com