#خیانتکار_عاشق_پارت_307

حرفش بیشتر حالت تاکید داشت تا سوال...

با تعجب گفتم

_از کی، چی شنیدی؟

با صدای تحلیل رفته ای گفت_گفتن باید آماده ی رفتن بشیم!

دلم از غم صداش گرفت.

توی تاریکی دستم و چرخوندم تا روی دستش نشست، فشاری به دستش وارد کردم و گفتم

_تو قرار نیست جایی بری.

_تو و اسما هم برگشت داده می شید...

حرفش و قطع کردم و با تحکم گفتم

_من و اسما هم تا پایان این ماموریت هیچ جا نمی ریم.

_نمی خواد نگران من باشی، من می تونم باهاش کنار بیام!

پوزخندی روی لبم نشست، صدای لرزونش به خوبی گویای روحیه ی قویش بود.

چراغ مهتابی کنار تخت رو روشن کردم و خیره به چشم هاش گفتم

_تو از این به بعد گزارش هات و فقط به من می دی و فقط دستورات من و اجرا می کنی؛ البته اگه هنوزم فکر می کنی خوشبختیت در گرو زندگی با اون مرده!

بدون توجه به حرف های اطمینان بخشم، اشک هاش راهشونو پیدا کردن و تا چونش سرازیر شدن...

خم شدم و اشک هاش و پاک کردم_گریه نکن!

تو فقط بهش حالی کن که برای ازدواج عجله داری، سازمان رو به من بسپار!

با کلافگی گفت

_چرا مزخرف می گی؟ نمی تونیم فریبشون بدیم.

بی حوصله گفتم

_قرار نیست فریبشون بدیم، فقط قراره همه ی واقعیت رو بهشون نگیم._به همین سادگی!

روی تخت دراز کشیدم و با خستگی ای که توی صدام هم اثر کرده بود، گفتم

_اگه ناراحتی برگرد؛ حالا هم گمشو سر جات و بزار بخوابم.!

دهنش رو باز کرد چیزی بگه که چشم هام و روی هم گذاشتم، در کمال تعجب حرفی نزد و صدای بالا و پایین اومدن تخت اومد و بعد هم در باز و بسته شد.

با خستگی تلاش کردم چشم ببندم و فکرم رو از ماموریت و این همه احساسات دردناک دور کنم


romangram.com | @romangram_com