#خیانتکار_عاشق_پارت_304

اون دو تا پسر که شکستمشون، خونوادم بودن!

حالا دیگه منم و رایانی که با فهمیدن حتی یکی از دروغ هام ترکم می کنه...

دستم و روی صورت خیس از اشکم کشیدم.

باید قوی باشم تا هم از خودم و رایان و هم از همکار ها و کشورم محافظت کنم.

سیم کارتی که کامیار بهم داد رو توی گوشیم کردم و با شماره ای که داده بود، تماس گرفتم.

هنوز بوق نزده بود که صدای مهربون و آروم بخشش توی گوشم پیچید_رویا؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم_سلام استاد!

_سلام عزیزه دلم، خوبی خانمی؟

در حالیکه با ترس و احتیاط اطرافم رو می پاییدم، کوتاه جوابش رو دادم

_زندم!

_خوبه، ولی کافی نیست!

پوزخند بی صدایی زدم. درسته؛ اون مادر بی رحم رایان بود و قدرت این و داشت که بزاره بمونم یا مجبورم کنه برگردم...

_چرا حرفی نمی زنی؟ مشکلی پیش اومده؟

_نه؛ همه چیز خوبه...

_خب... پس یا تو هنوز به خودت نیومدی، یا آراد خیلی اغراق می کنه!

سکوت کردم، پس آراد همه چیز رو گفته بود.

_از پسش برمیام؛ البته اگه بهم اعتماد کنید و راحتم بزارید

_اگه ما بهت اعتماد کنیم و راحتت بزاریم، می تونی ما امیدمون نکنی؟

کلافه گفتم

_اگه شما بتونید، منم می تونم!

اگه انقدر بهم بی اعتمادین، چرا از اول اعزامم کردید؟

_چون من بهت اعتماد دارم.

از شنیدن لحن قاطعانش، پوزخندم محو شد و زیر دلم خالی شد.

ازین که همه بهم اعتماد می کنن و در آخر همه رو ناامید می کنم، متنفرم!

با این حال علیرغم درون پر از آشوب و افکار تاریکم، با اطمینان گفتم


romangram.com | @romangram_com