#خیانتکار_عاشق_پارت_305
_می تونم ماموریتم رو به بهترین نحو انجام بدم و ناامیدتون نکنم.
با لحنی که می تونستم به راحتی تمسخر درونش رو حس کنم، گفت
_درسته
ولی معلوم بود که مشکوک و بی اعتماد شده.
مگه می شد به کسی که دروغ گویی و بهت یاد داده دروغ بگی و نفهمه؟!
همش تقصیر آراده!
_شنیدم به فرمانده ی پادگان نزدیک شدی...
_درسته؛ اون کلید این ماموریته!
_برای همین اون کار هارو انجام دادی.
جا نخوردم و بلافاصله گفتم
_من هر کاری کردم، بخاطره ماموریت و کشورم بوده!
_خوبه، امیدوارم همونطور که می گی عمل کنی!
_به زمان نیاز دارم...
_زمان چیزی نیست که به راحتی به دست بیاد، اما به راحتی سپری می شه، ازت می خوام حواست رو جمع کنی و اطلاعات درست و بدرد بخوری بدی.
_سارا ممکنه برای دسترسی و گرفتن اطلاعات بیشتر مجبور بشه وارد یه رابطه ی جدی با یکی از افسر ها بشه، برای این کار به اجازه ی شما نیاز داره.
چند ثانیه سکوت کرد؛ از جواب ردش می ترسیدم...
به حرف اومد و برخلاف تصورم گفت_در اینکه تو بیشتر از هر چیزی به سارا اهمیت می دی شک ندارم!
برای همینه که به تو می سپارمش، من و ناامید نکنید.
_ما هممون تلاش می کنیم همه چیز به نحو احسنت پیش بره.
_بسیار خب! در دسترس باش!
تماس و قطع کردم و سیم کارت و از بالا توی آب انداختم.
ای کاش می تونستم تمام دروغ ها و خیانتام رو به آب بسپارم...!
قسمت نوزدهم
کارتم رو بهش دادم، بدون حرف توی دستگاه کشید و بعد از دیدن چراغ سبز در و برام باز کرد.
دستامو دور بند کیفم مشت کردم و بدون سلام و احوال پرسی با خانم گریزل که دم ورودی بود، مستقیم به سمت آسانسور رفتم.
romangram.com | @romangram_com