#خیانتکار_عاشق_پارت_303

بازوش رو از حصار دستم بیرون کشید و گفت

_سه روز وقت داری یه مرگ صحنه سازی شده برای خودت درست کنی و برگردی.

با عجز نالیدم_آراد...چرا اینقدر عوض... حرفم رو توی نیمه عوض کردم و گفتم

_چرا انقدر عوض شدی؟ چرا بهم اعتماد نداری؟

بلافاصله جواب داد_چون به اعتمادم خیانت کردی!

با کلافگی گفتم

_اشتباه می کنی من اگه به اعتماد کسی خیانت هم کرده باشم، اون تو نیستی!

خواهش می کنم...

ناگهان برگشتم سمتم، نگاهم کرد و با پوزخند تلخی گفت

_بخاطرش داری التماس می کنی، دختر مغرور؟!

قبل از اینکه اشک هام سرازیر شن، توجهش به کامیار جلب شد که بهمون نزدیک شد و گفت

_بزار بمونه...!

با تعجب و سردرگمی، آستینم رو روی چشم هام کشیدم.

سینم از اسید معده ای که نتیجه ی ترس و استرس بود، می سوخت.

آراد متعجب به سمت کامیار برگشت و منم با بهت بهش خیره شدم تا حرفش رو توضیح بده...

بدون توجه کردن به من، رو به آراد گفت

_تانیا داناوان توی این پادگان می مونه و ماموریتش رو تموم می کنه.

برخلاف تصورم آراد تسلیمش شد و با گفتن: مسئولیتش با توعه؛ به سمت انتهای پل رفت و توی تاریکی شب محو شد.

نفس عمیقی کشیدم و زانو هام و تکیه گاه بدنم کردم.

سرم و بلند کردم، با نگاه کوتاهی بهش، تموم تنم توی آتیشی که خودم به جون چشماش انداخته بودم، سوخت...

نگاهش مثل آراد سرد نبود و این بیشتر عذابم می داد.

_خیانت کن تا نشونت بدم که من برخلاف تو، احساساتم رو تو کارم دخیل نمی دم.

دستاش و توی جیب شلوار جین مشکیش کرد و بدون حرف دیگه ای روش رو ازم برگردوند و رفت.

با رفتنش، همونجا روی کفه ی فلزی پل افتادم.

قلبم از هجوم این همه درد، درد می کرد...


romangram.com | @romangram_com