#خیانتکار_عاشق_پارت_276


با گفتن دارم میام تو، چادر و کنار زدم و آروم و با احتیاط وارد شدم، نگاهم که به داخل افتاد، دستم و جلوی دهنم گرفتم و جیغم و توی گلوم خفه کردم...

اتاق نامرتب بود و آثار درگیری رو میز افتاده و صندلی های شکسته و نامرتب به وضوح به چشم می خورد

با ترس و وحشت نگاهی به اطراف انداختم که ناگهان نگاهم روی چیزی متوقف شد؛ جنازه ی یه مرد که به پشت افتاده بود و خونی که از بدنش به اطرافش جاری می شد.

لباسش نظامی بود، نفس توی سینم حبس شد.

جرعت نداشتم جلو برم و کنارش بزنم...

دستام و مشت کردم و به سمته جنازه دویدم به آرومی بهش نزدیک شدم، با پا برعکسش کردم و نگاهی به چهره ی خون آلودش انداختم، پایین تر از قفسه ی سینش اثر یه گلوله به چشم می خورد و خون از همونجا به بیرون فواره می زد.

نفسم رو با آسودگی بیشتری به بیرون فوت کردم،

رایان نبود!

نگاه دیگه ای به اطراف انداختم، قطره های خون

و جنازه ای که روی زمین افتاده بود، به قلب ناآرومم گواهی های بدی می دادن...

بیشتر از این تردید نکردم و به بیرون دویدم و همزمان سینه به سینه ی آندره شدم.

با ترس نگاهش کردم، انقدر عصبی و ترسیده بودم که نفهمیدم چی و چطوری صداش کردم

_آندره...؟!

آندره هم که از دیدن قیافم هول شده بود، به سرعت پرسید_چی شده؟

_فرمانده... فرمانده اون تو نیست

با گیجی نگاهم کرد و بی تفاوت گفت:

_ خب نباشه مگه اسیره اون تو؟

چشم غره ای بهش رفتم و در حالی که نفس نفس می زدم، گفتم_یه جنازه اون توعه و معلومه توی اتاق درگیری داشتن...

تازه نگاهم به اسما افتاد که پشت سرش بود، آندره با تعجب و سرعت دویید تو چادر

اسما با تعجب نگاهم کرد و گفت:

_چی شده تانی؟

با وحشت گفتک_نمی دونم؛ اتفاقی براش نیفتاده باشه...

با بی خیالی آشکاری گفت_نترس بابا، ین یارو جنازهه رو هم احتمالا خودش کشته، لابد الانم دنبال بقیشونه.

آندره بی سیم زد، بعد از چند دقیقه بیشتر سربازا حاضر شدن...

آندره رو کرد سمت من و اسما و با تحکم گفت

romangram.com | @romangram_com