#خیانتکار_عاشق_پارت_277
_شما ها برید تو چادراتون و بیرون نیاید، چون خطرناکه
بدون توجه به حرفش، مضطرب گفتم_پس فرمانده چی؟
آندره با کمی تعجب و بی خیالی محض گفت:
_چیزیش نمیشه، افراد دنبالش می گردن.
اسما بازوم رو کشید و سعی کرد به سمت چادر بکشدم
_ شنیدی که چیزی نیست پیداش می کنن
آندره ناگهانی برگشت سمتشون
_ورونیکا آنجل و می شناسید؟
با ترس گفتم
_اتفاقی براش افتاده؟
_نه دیدمش تو چادره رابرت بود، می خواید برین پیشش؟
اسما نیششو باز تر کرد و گفت
_آره؛ کجاست؟
_چادره انتهای همین ردیف، سه سرباز هم ازش نگهبانی می دن.
اسما رو کرد سمتم و گفت
_تانی تو برو، منم میام.
با گیجی به سمت چادری که آندره گفت، قدم برداشتم.
نگاهم به اسما افتاد که به سمت آندره رفت و دم گوشش چیزی رو زمزمه کرد و بعد از چند ثانیه لب های آندره روی پیشونیش نشستن، چشم ازشون کرفتم
پوزخندی زدم، اما به روش نیاوردم...
حوصله ی بازخواست صحنه های اسما و دلیله شب موندنه سارا پیشه رابرت رو نداشتم...
سارا با حرص بهم توپید
_تانی انقدر عین اجل معلق دور من راه نرو، سرم گیج رفت...
غرغر هاش رو نشنیده گرفتم... نه تنها نایستادم بلکه با سرعت بیشتری مراسمه رژم و ادامه دادم.
یهو ایستادم و با کلافگی جیغ زدم
_پس چرا هنوز پیداش نکردن؟
romangram.com | @romangram_com