#خیانتکار_عاشق_پارت_275


من اگه بخوام با این کل بندازم، ظهر باید یکی جنازمون رو با کاردک جمع کنه.

به سمت چادرش رفتم، خدا خدا می کردم اونجا باشه و اتفاقی براش نیفتاده باشه.

از سربازی که داشت رد می شد، پرسیدم:

_ببخشید فرمانده راینر داخلن؟

_آره؛ چیکارشون داری؟

_با خودشون کار دارم

اخماش رفت تو هم.

فضول!

_فقط...

با همون اخم گفت:

_بله؟

_چرا انقدر دوره چادر خلوته؟ نباید چند تا سرباز اینجا باشن؟

_نیازی نیست، چون الان امنه، همه رفتن دنبال خرابکارها و خاموش کردن آتیش تو هم وقتشونو نگیر.!

چه خرن اینا.! نمی گن باید مواظبش باشن؟ بزمجه ها!

چادره بزرگی بود، وقتی آوردم توش به علت هجوم احساسات و چرت و پرتای رویا، حوصله ی دین زدن رو نداشتم.

اصلا چرا یهو جنی شدم و رفتم؟ خاک تو سره بی لیاقتم.!

گلومو صاف کردم و با تردید از همونجا گفتم:

_فرمانده؟ اجازه هست بیام تو؟

بلافاصله پس از زدن حرفم پشیمون شدم.

حالا بگم واسه چی اومدم؟ خاک تو سره بی مخم.!

چه بهونه ای بیارم؟ بهتره فرار کنم، اما بدتر مشکوک می شه.

دومرتبه صداش زدم

_فرمانده؟

جوابی نیومد، باید بیدار باشه هر چند دو و نیم شبه ولی خرس در خواب زمستونی هم از این سروصدا ها بیدار می شه.

اخم کردم، نکنه اصلا تو نیست؟

romangram.com | @romangram_com