#خیانتکار_عاشق_پارت_267
برای من، برای سارا، برای ماریا، برای رامتین، برای کامیار، برای آندره، برای رابرت و برای رایان!
البته اگه بفهمن.
من نمی خوام بلائی سرشون بیاد، هیچ کس نباید صدمه ببینه، ولی خب این ممکن نیست
هر چیزی یه تقاصی داره، ولی تقاص جاسوسی ما رو خیلیا باید بدنحواسم بود زیاد از سرباز ها و چادر ها و محل مانور دور نشم، بنابراین همونجا روی قطعه سنگی نشستم
از تاریکی نمی ترسیدم، هیچ وقت نترسیدم حتی وقت هایی که نور بود ترجیحا می دادم توی تاریکی قدم بزنم.
یادمه یه بار هم افتادم تو جوب دستم شکست
یه چند بار هم توی تاریکی افتادم و نفله شدم، ولی بازم عبرت نگرفتم.
ترجیح می دادم با تقطه ضعف هام روبرو بشم، تا شانس جنگیدن و بردنم بالا بره.
از یادآوری گذشته پوزخند تلخی گوشه ی لبم جا خوش کرد
من وقتی همه ی چیز های کمم رو از دست دادم، عوض شدم.
فقط سارا موند که اون هم تنش برای دردسر می خاره.
همه من و سارا رو مسبب بدبختی مامانم می دونستن، چون اگه ما نبودیم اون راحت تر طلاق می گرفت، اما به هر حال گرفت و پا روی من و سارا گذاشت.
در حالی که می گفت ما رو به همه ی دنیا ترجیح می ده، ساده ترین چیز ها رو به ما ترجیح داد
خونواده ی ما از هم پاشید و من شدم تنها خواهر و خونواده ی دختره هفده ساله ای که همه ی بدبختیا رو به دوش کشید
فامیلی که سرپرستیمون رو قبول کنه نداشتیم، من نباید می آوردمش تو این حرفه، اون نباید جاسوس می شد، باید بهتر ازش نگهداری می کردم.
می تونست بعد از هجده سالگی تو دانشکده افسری قبول شه و همونجا یه پلیس باشه، با دغدغه ها و خطرات کمتر.
با نشستن کسی کنارم از جا پریدم و جیغ خفیفی کشیدم
_تو که می ترسی، مریضی تو تاریکی می شینی؟
دستمو رو قلبم گذاشتم و نفسی تازه کردم
_کی می خوای یاد بگیری عین جن بوداده ظاهر نشی؟
یه اهمی، اوهومی، یاللهی، استغفرللهی، چه خبرته؟
چشمای عسلیش توی تاریکی می درخشیدن_نگفتی دور از سرباز ها چیکار می کنی؟ اگه اینجا بلائی سرت بیاد، هر چقدرم جیغ جیغ کنی، کسی سراغت نمیاد
سرم و پایین انداختم و آروم گفتم:
_اومدم فکر کنم
_اینجا؟
romangram.com | @romangram_com