#خیانتکار_عاشق_پارت_266


درسته نمی دونه؛ اگه بدونه خودش می کشتم!

بدونه اختیار اخم هام توی هم رفتن، من یه احمقم که نه می تونم کسی رو دوست داشته باشم، نه لیاقت دوست داشته شدن رو دارم.

انگار خودمم که دارم به خودم صدمه می زنم.

این زندگی اون چیزی نیست که قرار بود به تنهایی بسازم.!

بدون هیچ همراهی به اینجا رسیدم، شغل در عین حال خطرناک اما خوب و افتخار آمیزی دارم چیزیه که خودم خواستم و هنوز هم می خوام اما حس می کنم من پلیس خوبی نیستم.

چون کنترلی روی احساساتم ندارم.

برای همین توی دانشکده افسری قبولم نکردن

_نگرانتم.

دوباره بغض به گلوم برگشت، فقط نگرانمی؟!

در حالی که سعی می کردم بلند شم، جدی و سرد نگاهش کردم و در دلم به خودم نهیب زدم:

قلب من بازیچه ی کسی که دوستم نداره نیست.!

_ولی من با شما هیچ نسبتی ندارم که بخواید نگرانم باشید، کسی که هیچ تعلقی بهش ندارم...

نخواستم یا شاید هم نتونستم بگم هیچ تعلقی به من نداری.

مکث کوتاهی کردم و پوزخند زدم

_نمی خواد نگرانم باشه.

من کسی و ندارم، اما نمی خوام از سره ترحم نگرانی کسی و داشته باشم، شما به من مدیون نیستی پس نیازی نیست مراقبم باشی.

بدون توجه به تعجبش از تغییر رقتار ناگهانیم، از چادرش بیرون رفتم

از یه طرف دوست داشتم منظورم و بفهمه از یه طرفم نمی خواستم بفهمه، چون غرورم خیلی مهم تر بود.

درد پام در برابره درد قلبم هیچی نبود

هرچند که دیر وقت بود و می دونستم فردا ممکنه وقتی برای استراحت کافی نداشته باشم، اما نیاز به قدم زدن داشتم.

باید فکر می کردم و در نهایت خودم رو پیدا می کردم. رویا آریانصب رو!

باید کمتر به تانیا داناوان بها می دادم.

چون می دونستم حرف ها تصمیماتش غلطن و در نهایت به آتیش تباهی ای که در انتظارمه، شعله می زنن.!

در نور کم مهتاب و چادر ها از سرباز ها و نگهبان ها گذر کرد، و شروع به راه رفتن کردم

عاشق شدن بدترین حس دنیاست

romangram.com | @romangram_com