#خیانتکار_عاشق_پارت_265
دوست داشتم بگم که من از وقتی عاشقت شدم، شکستم، الان که نمی توانم بهت بگم برای چی گریه می کنم هم دارم می شکنم.
بدون مقدمه دست هام ذو توی دستاش گرفت *" و به آرومی پرسید
_برای اتفاق اون شب ناراحتی؟
_کدوم شب؟
_شب نفوذ جاسوس ها و اتفاقاتی که افتاد...
کمی به فکر فرورفتم.
نه... اون به چی فکر می کرد و من به چی؟!
من دیگه بهش فکر نمی کردم.
چون شغل من پیوند می خوره با کشتن آدم های بد، هر چند دشمن های کشور خودم, اما با اطلاعاته من خیلی ها جونشونو از دست می دن چه مستقیم چه غیر مستقیم.
از خودم بدم نیومد اون من و یه دختر پاک و معصوم می دید، اما من از درون سیاه شده بودم.
_من فراموشش کردم، تو هم فراموشش کن.!
دستم و رها کرد و با جدیتی ناگهانی پرسید
_حالا که ناراحت نمی شی باید بگم، اون تیر درست توی قلبش خورده بود، چطور تونستی چنین هدف گیری ای بکنی؟
وحشت زده به فکر فرو رفتم، تموم این مدت این سوال تو ذهنش بود و به روم نیاورد، حالا باید چه جوابی بهش بدم؟!
آب دهنم رو قورت دادم و جواب دادم
_قبلا تیراندازی سرباز ها رو دیده بودم، اما کاملا اتفاقی بود.
دستش و روی دستم قرار داد و گفت
_دیگه این کارو نکن
با تعجب گفتم:
_کدوم کار؟
با جدیت گفت
_نمی خوام این دست های معصوم که باید نجات دهنده باشن، به خاطر هیچکس و هیچ چیز آلوده به خون بشن؛ فهمیدی؟!
به زحمت نیشم رو بستم، تا جلوش وا ندم.
ولی در واقع تو ماتحتم عروسی بود.
خوشیم ادامه پیدا نکرد و ندایی از درونم بهم پوزخند زد: اون نمی دونه تو چه قاتلی هستی که می خواد پاک باشی!
romangram.com | @romangram_com