#خیانتکار_عاشق_پارت_264


قطره اشکه سمجی از چشمام سرازیر شد و روی گونم نشست

ربا تعجب پرسید :

_انقدر درد داری؟

سرم و به زیر انداختم و زیر لب گفتم_نه

_مریضی دیگه ای داری؟

_نه...

_کسی اذیتت کرده؟

جوابم همون بود_نه...

اون چی از دردای من می فهمید و همینطور چه کمکی از دستش بر می اومد؟!

یکدفعه چنان دادی زد که با ترس سرشو بلند کرد نگاش کردم

_پس چه مرگته؟

نگاه غمگینم رو به چشم های عصبی و ناآرومش دوختم

_نمی تونی کمکی بهم بکنی، پس بهتره ندونی!

_چرا امتحان نمی کنی؟ شاید بخشنده تر از اونی باشم که فکر می کنی...

بهش نزدیک شدم و قبل از اینکه پشیمون شم یا واکنشی نشون بده، دستام رو دورش حلقه کردم...

دستش که دوره کمرم پیچید، سرم و روی شونش گذاشتم.

انقدر قوی نبودم که از آغوشش بیرون بیام با اشک نریزم.

یقه ی کتم توی مشتم مچاله شد، بی حرف توی بغلش بودم، اون هم حرفی نمی زد.

می ترسیدم با زدن کوچک ترین حرفی از این خلسه ی ممنوعه بیرون بیام و دیگه هیچوقت این آغوش رو نچشم.

حس می کردم که اون هم مثل من توی یه گوشه از قلبش یه جای خالی رو حس می کنه که ناخواسته داره با یه آدم اشتباه پر می شه.

از آغوشش بیرون اومدم، با نوک انگشتش نم اشک

روی گونم رو پاک کرد.

با بغض خندیدم

_کاش یه روز انقدر قوی بشم که جلوی اشک هام رو بگیرم.

از حالت نیم خیز دراومد و روی صندلیش نشست و آروم و متفکرانه گفت_حداقل از درون نمی شکنی.!

romangram.com | @romangram_com