#خیانتکار_عاشق_پارت_256


_انقدر شیهه نکش، کرم کردی یالغوز!

صورتش و جلو آورد ماچم کرد که از صداش چشامو باز کردم

_منو با آندره اشتباه گرفتی؟

پشت چشمی نازک کرد و گفت

_لیاقت نداری، بریم بیرون همه دور آتیش جمع شدن

_تو برو

_نه دیگه تو ام بیا بریم پیش آندره و اینا

با تمسخر گفتم:

_آندره اینا رو چه به ما؟

بریم ابروشونو بگیریم یا درباره جنگ جهانی سوم حرف بزنیم؟!

با خنده گفن

_مرگ، زیادم نیستن خودش گفت دوستت رو بیار و بیا

دهنمو کج کردم و اداش رو درآوردم

_بیار و بیا، مگه من گونی سیب زمینیم؟

_لباسه خاکی تو عوض کن خوشگل کنیم بریم خدا رو چه دیدی، شاید یه دری به تخته خورد با هم گرفتنمون جاری شدیم.

با تعجب سرمو بردم بالا و گفتم

_یعنی چی؟

با لحن کشدار و شیطونی گفت

_برو، برو سیرابی، من خودم تو لوله بخاری بزرگ شدم من و سیاه نکن.

اجازه ی حرف زدن بهم نداد و با گفتن منتظرم از چادر بیرون زد.

به سمت کوله ی بزرگم رفتم که همه چیز توش بود.

شلوار زاب دار مشکی مو با پیراهن لی اسپرتم پوشیدم. آرایش ماسیده ی صورتم و پاک کردم و با خطه چشم و ریمل چشمامو تیره و وحشی کردم، رژلب صدفی براق مو زدم و موهام و بافت تیغ ماهی زدم.

_سارا هم اومده؟

_آره

لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت_آره؛ بیا تا‌ شوهر خواهرتم ببینی

romangram.com | @romangram_com