#خیانتکار_عاشق_پارت_257
با گفتن مرده شور همشون و با هم ببره از کنارش رد شدم.
دنبالم اومد و با اعتراض گفت:
_چرا همه؟ آقا رایان و تکی ببره، به عشق منو سارا چیکار داری؟
جوابش رو ندادم و از کنار چادرها رد شدم.
حس می کردم تو چند ساعت افسردگی گرفتم.
یه جور احساس کسلی تو وجودم بود، باید ازش دوری می کردم تا فراموشش کنم، اما انگار با یه آهن ربای نامرعی به سمتش کشیده می شدم.
با اسما به سمت آتیش رفتیم
آندره و همون پسره جیمز و جان و دوتا پسر دیگه که قبلا ندیده بودمشون اونجا نشسته بودن
لیندا و یه پرستار دیگه هم اونجا بودن و سارا با یونیفرم کنار یه پسره خوش قیافه بود و دستش رو گرفته بود.
هیچ شباهتی به رایان یا آندره نداشت، جز هیکلشون که در حده یه گوریل بود
این سارای خرم عقل نداره...
اگه بفهمه جاسوسه، با یه نصف انگشت می فرستتش یه سیاره ی دیگه...
رایان پیراهن ارتشیش رو دور کمرش بسته بود و یه تیشرت مشکی هم زیرش بود.
برخلاف همیشه متفکر بود
سلام کردیم، منم کرم درونم لولید و روبروش کنار لیندا نشستم.
ماریا هم کمی اونورتر پیش آندره نشست و شروع به پچ پچ کردن
با سنگینی نگاهی روم چشم چرخوندم.
خودش بود با همون چشم و موی خاکستری و نگاه سنگین، اسمش برایان بود
اون یکی دنیل بود، یه مرد هیکلی چشم و ابرو مشکی عادی بود، ولی خوش هیکل.
برایان رو کرد سمت رایان و پرسید:
_کی برمی گردی برلین؟
با بی حوصلگی در حالیکه با یه چوب بلند با آتیش ور می رفت جوابش رو داد
_معلوم نیست، تا فرمانده ی جدید منصوب شه، چند ماهی طول می کشه، کارهای انتقالیم رو هم باید جور کنم.
بله دیگه به تنها چیزی که فکر نمی کنه، منم.
رایان واقعی بود، همیشه و همه جا خودش بود.
romangram.com | @romangram_com