#خیانتکار_عاشق_پارت_255
_اشکال نداره وظیفم بود، مراقب خودت باش.
لبخندی که رو لبم بود و هیچ جوره نمی تونستم جمع کنم. مثلا خواستم ازش دوری کنم.
لیندا پامو دوباره ضدعفونی کرد و پرسید
تو فرمانده رو کجا دیدی؟
_از اول راه کمکم کرد بیام بالا
_چون نمی تونستی؟
شک و شایدم ترس رو تو چشمای خوش رنگش می دیدم
_آره؛ خب...
_دلیله دیگه ای نداشت؟
چشامو ریز کردم و با تعجب گفتم_چطور؟
به وضوح هول شد_هیچی همینطوری.
شاید مشکوک شده
_تو می خوای ازش اطلاعات بگیری؟
_اگه بشه حتما می گیرم
ارواح عمم!
_خوبه، موفق باش
بعد از گفتن این حرف، رفت.
سرمو به پشتی تکیه دادم و به فکر فرو رفتم.
صدای انفجار و تیراندازی میومد قرار بود تا ساعت هشت نیم شب تیراندازی کنن، بعد نصف سرباز ها که تمرین کرده بودن توی شب به پادگان برمی گشتن.
ما هم ساعت نه شب اجازه داشتیم بریم بیرون، چون الان خطرناک بود
صدای اسما برای بار هزارم توی گوشم پیچید
_ رویای خر...!
جوابی ندادم که جیغش دراومد
_من خودمم با آندره رفتم بیشعور، کمی بعد هم که برگشتم خبر مرگت نبودی... رفته بودی دیگه!
بدون اینکه چشمامو باز کنم، با اخم گفتم
romangram.com | @romangram_com