#خیانتکار_عاشق_پارت_254
_چرا فحش؟ احظارت می کنم برای ماساژ...
خواستم چیزی بگم که یادم اومد فرماندست و با بزرگواری منو کول کرده.
سرمو رو شونه های ستبر و مردونش گذاشتم.
شایدم من واقعا دوسش داشتم، شاید که نه واقعا داشتم...
حسی که تا حالا نتونسته بودم به هیچ مردی داشته باشم.
یه حس ناب که تو قلبم یه زلزله ی هشت ریشتری انداخته بود، ولی هنوز کاملا ویرونش نکرده بود.
بوی عطر خنکش تو دماغم پیچید.
منی که تو این موارد از همه سنگ دل تر و بی احساس تر بودم، قلبم با دیدنش، حرف زدنش، خندیدنش، تیکه انداخت و اخم کردنش زیر و رو می شد.
تو نگاه بی خیال چشماش غرق می شدم بدون اینکه موقعیتم رو بفهمم
دریای چشماش خیلی شلوغ بود؛ حس های زیادی توش نهفته شده بود که درک نمی کردم.
با عذاب نگاهش کردم؛ من کیم؟ یه جاسوس؟
یه ویرانگر؟ یه افسونگر یا یه قاتل؟
برای رایان من این هام؛ نه معشوقم، نه یه عاشق واقعی، نه قابل اعتماد و نه موندنی!
من برای اون یه دختر قوی و سختی کشیده و پلیس وظیفه شناس نیستم یه خیانتکارم که می خواد نابودش کنه
***
چادر هارو نصب کرده بودن و سیبل های تیراندازی رو به تنه ی درخت ها وصل کرده،
بشکه های مواد منفجره رو وسط گذاشته بودن، اون هم توی یه محیط خالی و بدون درخت، وسایل جنگی رو هم یه گوشه گذاشته بودن.
نزدیک مکان مانور از کولش اومدم پائین.
دستم و گرفت و لنگان به سمتی چادری که نوشته ی" کادر درمانی" روش به چشم می خورد بردم، یه چادر
بزرگ سفید رنگ بود.
لیندا به سمتمون دوئید و با تعجب نگاهش رو بینمون چرخوند رایان با سردی گفت
_پانسمان پاشو چک کن و یه چیزی بهش بده بخوره
دستم و ول کرد و رفت بین راه صداش زدم
_ممنون و ببخشید که وبالت شدم
سری تکون داد و گفت
romangram.com | @romangram_com