#خیانتکار_عاشق_پارت_251
عصبی نگاهش کردم و گفتم:
_تو برو اورانیوم تو غنی کن ته می گیره، من خودم میام
سراشیبی های کوه رو رد کرده بودیم و مسیرش انقدری هموار بود که حتی با پای زخمی هم بتونم بیام.
ناگهان به سمتم برگشت.
برای اولین بار نگاهش عصبی بود، نگاه دقیقی بهم انداخت، به جای خجالت و معذبی و اینجور چیزای کم یاب گستاخانه زل زدم توی چشم های آبیش.
به سمتم اومد.
الانه که سقطم کنه!
توی لحظه ای که انتظارش رو نداشتم، جلوم به صورت دو زانو نشست.
با تعجب بهش نگاه می کردم که پرسید:
_کدوم پاته؟
_چی؟
دست شو به سمته پای چپم برد، ناخواسته قدمی به عقب رفتم که گرفتم
_ چیزی نیست...
شلوارم و کمی از روی کتونی هام بالا برد و پارچه ی سفیدی رو که قرمز شده بود، درآورد.
دستم و به شونش گرفتن تا نیفتم، به آرومی کتونیم رو درآورد.
از نگاه کردن به پای خونیم، اخم کرد.
کمی سرمو خم کردم که کنجکاویم جاشو به تعجب و درد داد؛ مچ پام به طرز بدی پاره شده بود و خونش پوست سفیدم رو قرمز کرده بود
بدونه اینکه ذره ای از اخمش کم کنه، با تشر بهم گفت
_بشین
همونجا رو زمین نشستم.
کولم و باز کرد و وسایل پانسمان اولیه ای رو که همراهم اورده بودم، درآورد
_زخمش عمیقه، بخیه می خواد.
_بخیش بزنم؟
پوزخندی زد و پرسید:
_می تونی؟
romangram.com | @romangram_com