#خیانتکار_عاشق_پارت_252


اگه می تونستم هم درد بهم اجازه نمی داد

نخ و وسایل بخیه رو درآورد

_خودت می خوای بزنی؟

_می خوای بگم درخت ها بزنن؟ جز من کی اینجاست؟

سرمو انداختم پائین تا زخمم رو بیشتر ببینم، خیلی عمیق بود

_مگه بلدی؟

_آره

نزدیکم نشست و با احتیاط پام و روی پاش گذاشت

_بی حسی همراته؟

مغموم نگاش کردم و گفتم:

_نه

پوفی کشید و یکی از اون نگاهای مهربون نایاب رو نثارم کرد و پرسید

_می تونی تحمل کنی؟

آستانه ی تحملم بالا بود؛ این شغل و زندگی و سخت وادارم کرده بودن، قوی شم.

توی بعضی جاها و ماموریت ها از این بدترم سرم اومده بود.

کوتاه ولی محکم جوابش رو دادم

_آره

لبخندش و کمی وسعت داد و با مهربونی گفت_زود تموم می شه خانومی...

نگاه و لبخند پر از محبتش، لبخند روی لب هام آورد

چشمک شیطونی زد و ادامه داد_نترس عین بخیه های مناسبتی تو نمی زنم.

گونه هام گر گرفت، با بی حالی خندیدم

_خوشت میاد هی منو دست بندازی؟ بفرما آب شدم از خجالت.

با دیدن خندم، لبخند کمرنگی زد و مشغول بخیه شد

مغرور بود، ولی خشک و بی احساس نه...!

حرف زدنش رو دوست داشتم، حتی اونایی که تا بناگوش سرخم می کردن.

romangram.com | @romangram_com