#خیانتکار_عاشق_پارت_250
حرف هاش کلی حرف داشتن، اما من شرایط تجزیه و تحلیل کردنشون رو نداشتم.
_من نمی خواستم اون دختر رو ببو...
_منم ازت توضیح نخواستم.
کولم و برداشتم و رفتم، این چرا اینجوری رفتار می کنه؟
ندای درونم بهم پوزخندی زد و گفت مگه خودت تنهایی می تونی بری بالا که اینطوری تخت گاز می رونی؟بدون اینکه نگاهم کنه، از کنارم رد شد و با لحن بی خیال همیشگیش کوتاه گفت:
_زود باش، من کار دارم.
کلا نمی تونستیم دو کلام مثله آدم اختلاط کنیم.
همش یا من قهر می کردم، یا اون سرد می شد.
دوست داشتم نزدیکش باشم، اما جرعت عاشقی کردن باهاش رو نداشتم...!
به قامت بلندش که دور تر ازم راه می رفت نگاه کردم.
بعد از این برخورد عجیب و همینطور بد، دیگه امکان نداشت بهم روی خوش نجات بده.
این برای اون خیلی بهتر بود.
جون و قلبش رو نجات می داد، اما من رو به کشتن می داد.
نگاهم و به آسمون دوختم، آفتاب به نرمی می تابید و هوا زیاد گرم نبود
یعنی آخره این ماموریت چی می شه؟
با احساس سوزش شدیدی توی پام ایستادم...
حواسش به من نبود، بیسیم شو برداشت یه چیزایی تو مایه های پرستار داناوان با منه و مسیرمون میان بره و این چیزها گفت
پام و بلند کردم و نفس حبس شدم و با درد به بیرون فرستادم، در حین راه رفتن مچ پای چپم به تیزی درختی گیر کرده بود و زخم شده بود.
بی سروصدا پارچه ی سفیدی رو از تو کولم برداشتم و سرسری پیچیدم روش، دردش نفس گیر بود...
اینم ازنتیجه ماموریت؛ جوابم رو گرفتم، لابد عین پام جر می خورم دیگه!
لنگان شروع به راه رفتن کردم، ممکن بود عفونت کنه اما باید تا رسیدن به بقیه صبر می کردم.
تلاش کردم حرکتی نکنم که بفهمه، هر چند به تنها چیزی که حواسش نبود و اهمیت نمی داد من بودم
قدمامو تند کردم و سعی کردم روش فشار نیارم.
بلاخره صداش دراومد
_اون تانک رو از رو شونت درآر بده من، تا کمیم به پاهای مبارکت فشار بیاری.
romangram.com | @romangram_com